#حریری_به_عطر_یاس_پارت_194
-عاشقتم خوشگله ...
و نرم و طولانی او را بوسید ...
**************
(پست پنجاه و دو)
بعد از کمی گردش در اطراف خانه و ساعتی کنار دریا رفتن ،تمام شب را در خانه ی بی بی گل نسا گذرانده بودند ... بی بی اشک ریخته و با همان لحن شیرین از قصه ی پسر و عروسش گفته بود.. خیلی سخت بود از دست دادن تک فرزند و حالا نگه داری از فرزندان یتیم او ...تصادفی که هنوز بچه ها در شوکش بودند ، اما به خاطر گذران زندگی باید همه به نوعی از تلخی آن می گذشتند و به زندگی ادامه می دادند ... به اتاق بالا که برگشتند حریر به سمت رختخواب های تمیز و مرتب گوشه ی اتاق رفت ... خواست تشک را بردارد که علیرضا گفت:
- صبر کن من پهن می کنم ..
آرام تشک را برداشت و روی زمین پهن کرد و تشک دیگری را هم کنارش روی زمین انداخت ... حریر لب به دندان گرفت و بالش های زیبا که طرح های گلدوزی شده ی آن ها کار دست بود را روی تشک ها گذاشت و علیرضا هم لحاف را روی تشک قرار داد .. حریر بی آن که بخواهد احساس لرز می کرد .. اما سعی داشت به روی خود نیاورد ... علیرضا زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
- تو بخواب من خوابم نمیاد ...
و بلافاصله از اتاق بیرون زد... حریر آرام کلید برق را خاموش کرد ... فضای اتاق در تاریکی فرو رفت و تنها روشنایی کم رنگی از بالکن به داخل اتاق می تابید ... با نگرانی زیر لحاف خزید ... نمی دانست این چه حالی ست که گریبانش را گرفته است ... ترس بدی داشت و واقعا دست خودش نبود ... بعد از آن همه نزدیکی به علیرضا باز هم احساس غربت می کرد و ترس و هراس تمام وجودش را پر کرده بود ... خیلی دلش می خواست بداند علیرضا آن بیرون چه می کند؟ ... دل توی دلش نبود ...چند بار در جایش از این رو به آن رو شد اما بالاخره طاقت از کف داد و از جا برخاست و نرم و آرام خود را پشت پنجره کشاند و نگاهش را از گوشه ی پرده به او دوخت.. علیرضا به دیوار تکیه داده بود و دستهایش را حایل زانوانش کرده و متفکر به حیاط بزرگ خانه خیره شده بود ... یعنی به چه چیزی فکر می کرد؟ دلش به حال او سوخت ... آن از شب گذشته که در پذیرایی روی کاناپه خوابیده بود و این هم از الان که جرات خوابیدن نداشت .. کاش می توانست بیرون برود و او را برای خوابیدن به اتاق دعوت کن اما چنین جسارتی را در خود نمی دید و هنوز وجودش پر از ترس بود ... نگاهی دیگر به چهره ی آرام او انداخت ...این بار دل آشوبش با دیدن او کمی آرام گرفت ... پلک هایش سنگین شده بود و خوابش می آمد ..کاری از دستش بر نمی آمد ... اهسته به سمت رختخواب برگشت و در جایش دراز کشید و به سمت رختخواب علیرضا چرخید و نگاهش را به بالش او دوخت ... امشب باید این همه نزدیکی را تجربه می کرد ... علیرضا شب اول را در اتاق خودشان نخوابیده بود اما این جا مجبور بودند شب را کنار هم سر کنند ... چشمانش خیره به بالش او بود که نفهمید کی خوابش برد ... نیمه های شب بود که علیرضا خسته از بی خوابی آرام وارد اتاق شد ... پیراهنش را در آورد و زیر لحاف فرو رفت ... نگاهش بی اختیار به صورت حریر افتاد و چهره ی مهتابی و پریده ی او را با نگاه بلعید ...وقتی چشمان زیبای حریر بسته بود این لب هایش بود که بیش از حد خودنمایی می کرد ... لب هایی که مثال یاقوتی سرخ و زیبا در چهره اش می درخشید ... مژه های بلندش آن چنان او را بی تاب کرد که بی اختیار کمی در جایش تکان خورد و بدنش را حایل آرنجش کرد ... تمام شب را با خود جنگیده بود ... تک به تک سلول هایش حریر را می طلبید اما از ته چشمان حریر ترس را خوانده بود ... دلش نمی خواست اولین هم آغوشیشان از سر اجبار باشد ... آرام نفسش را بیرون داد و دوباره سرش را روی بالش گذاشت ... اما این بار به پشت خوابید و نگاهش را به سقف دوخت ... حرارت و گرمای عشق دخترک دیوانه اش کرده بود و عجیب قرار را از او گرفته بود ... با صدای خش خشی بلافاصله به سمت حریر برگشت ... انگار که دخترک خواب می دید ... کمی خود را جلو کشید ... دیگر تا این حد که مجاز بود؟! ... حس حریر از همین فاصله ی اندک هم برایش کافی بود ... لب های حریر به طرز زیبایی غنچه شده بود و داشت دلبری می کرد ... یعنی خواب چه چیزی را می دید ؟... دلش می خواست دخترک را به آغوش بکشد و بوسه بارانش کند ... به خدا در برابر عشقی که به او داشت و در دل می پروراند چیز زیادی نبود ... بی اختیار آغوشش را باز کرد و حریر خواب آلود تکانی خورد و بی آن که متوجه باشد میان آغوشش فرو رفت ... قلب علیرضا لحظه ای از تپش ایستاد و به یکباره تپیدن آغاز کرد ... این خوشبختی محال بود ... لب های گرمش را میان موهای او فرو برد و بوسه ای بر آن نواخت .. حالا بعد از دقایقی پر از التهاب آرام شده بود ... حالا می توانست با خیال راحت بخوابد ... حریر آن جا بود ... سرش روی سینه اش نرم بالا و پایین می شد ... لبخند شیرینی بر لب های علیرضا نشست و پلک های خسته اش را بست ...قلب بی قرارش آن قدر آرام شده بود که نفهمید چه وقت خوابش برد ...
چشم که باز کرد نفس در سینه اش حبس شد ...با بهت و ترس به جایی که خوابیده بود خیره شد ... شب گذشته را آن قدر راحت و آرام به خواب رفته بود که نه از کابوس خبری بود و نه از ترس و دلهره... باورش نمی شد در آغوش علیرضا خوابیده باشد ... خواست خود را عقب بکشد که دستهای علیرضا قفل شانه هایش شد...
–جات خوبه نترس...
با صدایی که به نجوا بی شباهت نبود گفت:
- دستت خواب رفته ...
-نه بذار یه کم دیگه بخوابم ... همین جوری خوبه ...
حتی چشم هایش را هم باز نکرده بود و همین باعث شد حریر کمتر خجالت بکشد ... بی اختیار نفس هایش تند شده بود و احساس نفس تنگی می کرد ... علیرضا او را بیشتر به خود فشار داد و بار دیگر گفت :
- نترس ... راحت بخواب ...
چه قدر ترسش مشهود بود ...اما انگار که خودش هم بدش نیامده بود که بار دیگر سر بر سینه ی او گذاشت و پلک بست .. باید به این تپش ها خو می گرفت و همچون لا لایی، هر شب با کوبش آن ها به خواب می رفت ...
romangram.com | @romangram_com