#حریری_به_عطر_یاس_پارت_193
پیر زن که ازهمه جا بی خبر بود جواب داد:
- جانم ؟
از میان لب های بهم چسبیده طوری که فقط حریر بشنود گفت:
-پس قول بده ...
-وای علیرضا چه قولی ؟
-تو فقط قولشو بده با بقیه ش کار نداشته باش ...
و لبخندی به لبهایش راند و رو به پیرزن که خیره به آن ها می نگریست گفت:
- دستت طلا ... خیلی خوشمزه ست ...
بی بی همزمان با حریر که نفسش را بیرون می داد دستی تکان داد وگفت:
-نوش جان پسرم ..
سپس دستش را به زانو گرفت و گفت:
- شمره خوش بگذره ...( خوش باشید)
و از پله ها سرازیر شد ... با رفتن بی بی حریر جانی تازه گرفت و با مشت محکم به بازوی او کوبید و گفت:
- واقعا که بد ذاتی ...
علیرضا ابرویی بالا انداخت و گفت:
-نه خیر .. مثل این که تو درست نمیشی.... بی بی ؟
و همان طور که بلند می خندید دست دور شانه های ظریف او انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com