#حریری_به_عطر_یاس_پارت_192

علیرضا رو به پیرزن کرد و گفت:

-بی بی ماهی برامون درست می کنی ؟

-چرا که نه... شیمی قدتو قربون ...

-پس ما بعد از ظهر که می ریم بیرون بگید از کجا ماهی میشه خرید ...

پیرزن بشقاب سیر ترشی را جلوی حریر گذاشت و گفت:

- بخور مارجان .... چیسه رنگ به رو نداری تو...

لبخند کمرنگی بر لب های حریر نشست اما علیرضا با شیطنت در گوشش زمزمه کرد:

- الان فکر کنم داره تو دلش فحشم می ده ...

چشمان درشت شده ی حریر را که دید ،همان جور آرام ادامه داد :

- خب بیچاره فکرش تا کجاها که نرفته ... حالا خیال کرده چی کارت کردم که رنگ به روت نداری!

حریر طوری که بی بی نبیند نیشگونی ریز از ران او گرفت و گفت:

-خیلی بدجنسی ...

-من بدجنسم .. نه! من بدجنسم؟ ... صبر کن ...

و با صدایی بلند گفت:

- بی بی جان ؟

شیطنت از چشمانش می بارید ... می خواست هر طور شده حال و هوای او را عوض کند ... حریرآرام نالید:

- تو رو خدا علی... آبرومو بردی ...


romangram.com | @romangram_com