#حریری_به_عطر_یاس_پارت_191
بغض گلوی حریر را گرفت ... چیزی که خودش بیش از اندازه از آن هراس داشت همین بود! ... نمی دانست عکس العمل اریا در برابر دیدن دوباره ی او چه خواهد بود ... همه ی این ها یک طرف ، و یادآوری آن اتفاق طرف دیگر ... نفرتی که تمام قلبش را پر کرده بود اجازه نمی داد با او رو در رو شود ... نفسش را بیرون داد و سرش را به نشانه نه به طرفین تکان داد ... علیرضا دستش را گرفت و آرام زمزمه کرد:
- خوب فکراتو بکن ... تصمیمش با خودته ... قرار نیست عقب بکشی و بترسی ... من همه جوره کنارتم ...
پر از تردید جواب داد:
- فعلا این ترم با این اوضاع و احوال فکرم جمع نمیشه ... تا شروع ترم بعد فکرامو می کنم ...شاید اون موقع بتونم درست تصمیم بگیرم ...
علیرضا پلک هایش را به نشانه باشه بر هم گذاشت و گفت:
- پس تا تصمیم گیری نهایی پاشو بریم یه چیزی بخوریم که با این بوهای خوبی که بی بی راه انداخته دل غشه گرفتم ...
چه قدر خوب بود که علیرضا تصمیم گیری را به عهده ی خودش گذاشته بود ... اما خیلی چیزها را می توانست از نی نی چشمان او بخواند ...
××××××××××××××
بشقاب پر از میرزا قاسمی را برداشت و همان طور که عطر خوش آن را به مشام می کشید گفت:
- بی بی دستتون درد نکنه ... معلومه از رنگ و بوش که فوق العاده ست ...
گل نسا با مهربانی ذاتی یک مادر به چهره ی علیرضا نگاه کرد و گفت:
- نوش جان پسرم ...
علی رضا با مهربانی لقمه ای گرفت و همان طور که با لذت آن را می خورد به حریر اشاره کرد و گفت:
- خیلی خوشمزه ست ...
حریر هم لقمه ی داخل دهانش را قورت داد و با دهانی بسته گفت:
- اوهوم ...
romangram.com | @romangram_com