#حریری_به_عطر_یاس_پارت_190


علیرضا دستش را از روی چشمانش برداشت و چشم های خسته اش را به او دوخت و گفت:

- کاش یه چرتی می زدی ؟

حریر نگاه غمگینش را به او دوخت و گفت:

-نه خوابم نمیاد ... یه کم سرم درد می کنه !

-نکنه گرسنته؟

-علی ؟

علیرضا سرش را از روی بالش برداشت و در جایش نشست ... نگاه حریر پر از حرف بود .. از لبه ی پنجره بلند شد و آرام کنار او نشست ...اما نگاهش را به زمین دوخت .. علیرضا دستش را زیر چانه ی او برد و همان طور که سرش را بالا می کشید ، پرسید:

- باز چی خانم خوشگلمو به هم ریخته ؟

-اومم... نمی دونم چه جوری بگم!

تاکیدی صدایش زد:

- حریر خانم !

دستپاچه دستی به پیشانی اش کشید ...

-نمی دونم ... نمی دونم دانشگاهمو چی کار کنم ...

اخم های علیرضا بی اختیار درهم گره خورد ... حریر آب دهانش را قورت داد و پر از تردید ادامه داد:

- من ... من ... خیلی می ترسم ...

علیرضا در دل لعنتی نثار آریا کرد وبا آشوبی که در دلش برپا شده بود پرسید:

- به نظرت اگه برگردی می تونی کنار اون آشغال به درست ادامه بدی ؟

romangram.com | @romangram_com