#حریری_به_عطر_یاس_پارت_187


از پله های چوبی که بالا رفتند و وارد بالکن شدند فضای زیبای اطراف بیشتر نمود پیدا کرد ... پیرزن جلو رفت و همزمان گفت:

-مو بی بی گل نسام ... اگه بمانید که خیلی خوشحال میشم ... این جا هر کی مهمان ما میشه غذای اول مهمان ماست ... بعد اون هر چی بخواین می پزم...

در چوبی خانه را باز کرد و وارد شدند ... فضای خانه آن قدر زیبا بود که هر دو لبخند محوی بر لبانشان نشست ... مقابل تمام پنجره های چوبی گلدان های سفالی شمعدانی قرار داشت که با رنگ بندی زیبایشان باعث نشاط دل هر ببینده ای می شد .. پیرزن که متوجه نگاه حریر شده بود گفت:

- می عروس خیلی با سلیقه بو ... خانه دار و خانم .. به خدا چشم نظر بوبه ...

و کف دستش را پشت دست دیگرش کوبید و همانطور که سرش را به سمت سقف بالا می کشید ، ادامه داد:

-ای خدا ... چه کردی با ما ؟

گلناز که حالا پشت سر آن ها بالا آمده بود گفت:

- بی بی بیا بریم... مهمونا ناهار نخوردن ها... فریدونم گرسنشه ...

-باشه مار جان... بشیم... ایشالا شمرو خوش اومده باشه ... چندی بهم میاین...

سپس انگار چیزی یادش امده باشد پرسید:

- تازه عروس و دومادید دیگه؟

این بار حریر با مهربانی جواب داد:

- بله ... دو روزه عروسی کردیم ...

-ها خوشبخت بشید ... مبارکه ... به به ... بیچاره می عروس ...

و سرش را با تاسف تکانی داد و از اتاق خارج شد ... غم در دل حریر جا گرفت ... علیرضا با بیرون رفتن آن ها جلو آمد و برای این که جو ایجاد شده را از بین ببرد گفت:

- حریر خانم اگه دوست نداری بریم؟

-نه نه خیلی دوست دارم ... مخصوصا آدمشو... اما دلم یه کم گرفت ...

romangram.com | @romangram_com