#حریری_به_عطر_یاس_پارت_188
علیرضا دست دور کمر او انداخت و همان طور که پیشانی اش را به پیشانی او می چسباند گفت:
-دل منم گرفت ... اما کاری از دست ما بر نمیاد ... اما فکر کنم اگه بمونیم خوشحال بشن ...
نگاه ها در هم گره خورد و هر دو با هم گفتند :
- می مونیم ...
حریر نگاهش به سمت پیرزن کشیده شد که با گوشه ی روسری گلدارش اشک کنج چشمانش را پاک کرد و لبه ی پله نشست ... پیرمرد که انگار این صحنه برایش عادی شده بود ادامه داد:
- بیچاره نوه هام دو ساله داغ مادر و پدر دیدن ...می پسر و می عروس پارسال تو جاده وقتی داشتن از شهر برمی گشتن تو تصادف عمرشون رو دادن به شما ... من و این زن موندیمو این دو تا بچه .. خرجمون از همین خانه در میاد ... اونم چون از جاده یه کم دوره خیلی دیر به دیر پیدا میشه ...
حریر و علیرضا غمزده نگاهشان کردند ... چه قدر سخت بود ... بزرگ کردن دو طفل صغیر برای پدربزرگ و مادربزرگی که خود دست و پای درست و حسابی نداشتند کار بسیار سخت و دشواری بود ..
پیرزن از جا بلند شد و رو به حریر گفت:
-ای مر و مر...می عروس خونه بین خیلی قشنگه .. بمیرم براشون ... بفرمایید ...
از پله های چوبی که بالا رفتند و وارد بالکن شدند فضای زیبای اطراف بیشتر نمود پیدا کرد ... پیرزن جلو رفت و همزمان گفت:
-مو بی بی گل نسام ... اگه بمانید که خیلی خوشحال میشم ... این جا هر کی مهمان ما میشه غذای اول مهمان ماست ... بعد اون هر چی بخواین می پزم...
در چوبی خانه را باز کرد و وارد شدند ... فضای خانه آن قدر زیبا بود که هر دو لبخند محوی بر لبانشان نشست ... مقابل تمام پنجره های چوبی گلدان های سفالی شمعدانی قرار داشت که با رنگ بندی زیبایشان باعث نشاط دل هر ببینده ای می شد .. پیرزن که متوجه نگاه حریر شده بود گفت:
- می عروس خیلی با سلیقه بو ... خانه دار و خانم .. به خدا چشم نظر بوبه ...
و کف دستش را پشت دست دیگرش کوبید و همانطور که سرش را به سمت سقف بالا می کشید ، ادامه داد:
-ای خدا ... چه کردی با ما ؟
گلناز که حالا پشت سر آن ها بالا آمده بود گفت:
- بی بی بیا بریم... مهمونا ناهار نخوردن ها... فریدونم گرسنشه ...
romangram.com | @romangram_com