#حریری_به_عطر_یاس_پارت_186
- تو چی دوست داری ؟ بریم یا بمونیم ..
چشمان پر از شوق حریر به سمت او چرخید و آرام جواب داد:
- من خیلی دوست دارم بمونیم ...
انگار می خواست مطمئن شود که گفت:
-اخه این جا حالت ویلایی نداره ... بیشتر شبیه خونه ست ...
-اشکال نداره من دوست دارم ... ادماش هم خوبن ...
-باشه پس می مونیم ...
اهالی خانه سکوت کرده بودند و می خواستند به نوعی به ان ها فرصت فکر کردن بدهند ... علیرضا روبه پیرمرد کرد و گفت:
-عمو جان میشه سوییتی که می گید ببینیم ؟
پیرمرد کنارش ایستاد و گفت:
- ببین بابا جان ... ای خانه را می پسر خدا بیامرزم بساخته ... دو طبقه ... اینه همه چی جدا بیسه ... بالا همه داریم .. دست شویی و حمام و آشپزخانه ... وقتی عروسی بوده با زنش بوشو او جا ...منو اینه مار طبقه پایین بیاسیم ...
و پیرزن را نشان داد ..
حریر نگاهش به سمت پیرزن کشیده شد که با گوشه ی روسری گلدارش اشک کنج چشمانش را پاک کرد و لبه ی پله نشست ... پیرمرد که انگار این صحنه برایش عادی شده بود ادامه داد:
- بیچاره نوه هام دو ساله داغ مادر و پدر دیدن ...می پسر و می عروس پارسال تو جاده وقتی داشتن از شهر برمی گشتن تو تصادف عمرشون رو دادن به شما ... من و این زن موندیمو این دو تا بچه .. خرجمون از همین خانه در میاد ... اونم چون از جاده یه کم دوره خیلی دیر به دیر پیدا میشه ...
حریر و علیرضا غمزده نگاهشان کردند ... چه قدر سخت بود ... بزرگ کردن دو طفل صغیر برای پدربزرگ و مادربزرگی که خود دست و پای درست و حسابی نداشتند کار بسیار سخت و دشواری بود ..
پیرزن از جا بلند شد و رو به حریر گفت:
-ای مر و مر...می عروس خونه بین خیلی قشنگه .. بمیرم براشون ... بفرمایید ...
romangram.com | @romangram_com