#حریری_به_عطر_یاس_پارت_185
حریر هیجان زده جواب داد:
-وای آره خیلی خوشگله ...
با صدای گلناز هر دو به عقب برگشتند ... گلناز همراه پیرمردی به آن ها نزدیک می شد ...
علیرضا با چند گام بلند خود را به آن ها رساند و بلند سلام داد ... پیرمرد لبخندی زد و گفت:
- سلام بابا جان ... خوش بومین ...
-ممنون ... عمو بچه ها ما رو اوردن ... گفتن اتاق واسه کرایه دارید ...
-ها بابا داریم... بفرمایید داخل ...
حریر نزدیک علیرضا شد و آرام پرسید:
- وسایلو ببریم؟
-نه بذار بریم داخل رو ببینیم چه جوریاست بعد خودم میام می برمش ...
سپس دست او را گرفت و به دنبال آن ها روان شدند ... گلناز هیجان زده و با لبخند به هر دو نگاه می کرد و دندان هایش را به نمایش گذاشته بود ... وارد حیاط بزرگ خانه که شدند این بار فریدون به همراه پیرزنی از عمارت بیرون زد ... پیرزن با خوش زبانی گفت:
-به به ... خوش بومین ... شیمی بلا می سر بگنه... عروس و دومادید نه ؟
علیرضا سرش را تکان داد و گفت:
-بله خاله جان ...
-خوش بومین... شیمی قدتو قربان..
لهجه شیرین پیرزن حس خوبی به هر دو داد و لبخند را بار دیگر روی لب هایشان نشاند .
فضای حیاط اصلا به ویلاهای پولدار نشین شبیه نبود و بیشتر یک خانه ی روستایی بزرگ را نمایش می داد ... مرغ و خروس هایی که بی توجه به افراد ایستاده میان حیاط هر کدام برای پیدا کردن دانه ای به سوی می دویدند ، فضای جالبی را به نمایش گذاشته بودند ... علیرضا کنار گوش حریر پرسید:
romangram.com | @romangram_com