#حریری_به_عطر_یاس_پارت_184
فریدون با انگشت اشاره اش از میان دو صندلی کمی جلوتر را نشان داد و گفت: - آقا از اون جا باید بریم تو ...
علیرضا کمی سرعت گرفت و همزمان گفت:
- از سر جاده تا خونه تون خیلی راهه ؟
این بار دخترک جواب داد:
- نه خیلی ... اما یه کم باید بریم ..
-شما چه جوری میایید این جا؟
گلناز جواب داد:
-بعضی موقع پای پیاده ... بعضی موقع هم با موتور عمو صفدر !
حریر و علیرضا به هم نگاهی انداختند ... دلشان می خواست بیشتر از آن ها بدانند اما باورود به جاده فرعی سرسبز، برای لحظاتی محو آن همه زیبایی شدند ....درختان زیبای جنگلی سرهایش از این سو و آن سوی جاده در هم گره خورده بود و نمای زیبایی به جاده کوچک و باریک می داد .. فضا آن قدر زیبا و شاعرانه شده بود که دقایقی هر دو فراموش کردند که داخل ماشین دو نفر دیگر هم هستند ... علیرضا دست حریر را گرفت و گفت:
- واقعا چه جای خوشگلیه !
حریر شیشه را کامل پایین داد و گفت:
- وای علی انگار بهشته !
- ما که گفتیم باصفاست آقا ...
علیرضا با مهربانی نگاهی به هر دو انداخت و جواب داد:
- واقعا عالیه ...
با راهنمایی های فریدون و گلناز به خانه ی کوچکی که تمام اسکلتش از چوب ساخته شده بود رسیدند ... خانه ای دو طبقه که به شکل زیبایی ساخته شده بود و دور تا دورش با حصار بلند چوبی محصور شده بود ...... اتومبیل که ایستاد بچه ها فرز و چابک پایین پریدند و به طرف خانه دویدند ... حریر هم پشت سرشان پیاده شد و نفس عمیقی کشید ... زیبایی بکر منطقه آن چنان مسخ شان کرده بود که لبخند از روی لب هایشان پاک نمی شد ... علیرضا هم پیاده شد و دور تا دورش را نگاهی کرد و گفت:
- عجب شانسی آوردیم ... چه جای قشنگیه !
romangram.com | @romangram_com