#حریری_به_عطر_یاس_پارت_182
شهرهای شمالی آن قدر زیبا بودندکه تمام غم و غصه هایش را فراموش کرده بود ... علیرضا که اتومبیل را نگه داشت نگاه از بیرون گرفت و به سمت او دوخت ..
-اتاق چند؟
دختر و پسر بچه ی هشت نه ساله نگاهی بهم کردند و همزمان با زبان شیرین شمالی جواب دادند:
- شبی بیست تومن ...
- بپرین بالا بریم ببینیم اتاقتون چه جوریه ؟
هر دو خندان در اتومبیل را باز کردند و گفتند :
- آقا حموم و دستشویی هم جدا داره ها ...
لب های علیرضا به خنده ای پر از خباثت باز شد و با چشمکی به حریر گفت:
- پس دیگه واجب شد حتما ببینیمش...
-آقا رو به دریا ... خیلی باصفاست ...
انگار بچه ها تمام تلاششان فقط راضی کردن مشتری و بردن آن ها به خانه شان بود ...
علیرضا نگاهی به حریر کرد و پرسید:
- نظرت چیه ؟
لبخند مهربان حریر باعث شد علیرضا بلند بگوید:
- به خاطر لبخند خانمم قبول ..
هر دو کودک محکم دست ها را به هم کوبیدند و گفتند :
- ای ولا ...
romangram.com | @romangram_com