#حریری_به_عطر_یاس_پارت_181


- علی!

-جانم؟

- می دونم این همه مدت خیلی اذیتت کردم اما برام یه سواله ؟

- بپرس ..

-چرا هیچ وقت بی خیال من نشدی ؟ چرا حتی وقتی اون همه اشتباه کردم ... یادته چی بهم گفتی ؟ تویی که انقدر از من بدت اومده بود ... یادته ؟

انگشتهای علیرضا دور فرمان محکم قفل شد ... فک منقبضش، او را از سوال بی موقع اش پشیمان کرد .. یاد آوری آن اتفاق الان و در این مکان کار اشتباهی بود ... اما هنوز هم که هنوزه این همه محبت و عاشقی را از علیرضا باور نداشت .. انگار می خواست با حرف هایی که می شنید ان همه عشق را هضم کند ... لب پایینش را به دندان گرفت و عصبی شروع به جویدن کرد ... اما وقتی علیرضا آرام به حرف آمد دل بی قرارش کمی آرام گرفت ...

-می دونی چیه از وقتی یادمه عاشقت بودم .. درست همون روزهایی که عمه تازه اومده بود خونه تون ... حسام کوچیک بود و تو مثل مامانا بهش محبت می کردی ...

... علیرضا آهی کشید و غمزده ادامه داد:

- تو یادت رفته اما من لحظه به لحظه ش یادمه ... چشمات مثل یه تیله بود ... هر لحظه یه رنگ می شد ... دروغ چرا اولش عاشق خوشگلیت شدم ... تو یه چیزی فراتر از زیبا بودی ... هر دفعه می دیدمت مثل دیوونه ها تا یه هفته با تصویر چشمات واسه خودم تخیل می کردم ...تو همیشه عروس رویاهای من بودی ... به والله که هیچ وقت غیر تو توی چشمای هیچ دختری نگاه نکردم ...

و دستش را دراز کرد و گونه ی نرم و مخملی همسرش را نوازش کرد و ادامه داد:

- چند وقت که گذشت عاشق شخصیت آروم و مهربونت شدم ... همیشه حواست به حسام بود ... یه خواهر واقعی ... کارای عمه رو می دیدم ... می دیدم که ناراحت میشی اما با سکوتت ، صبر و گذشتت رو نشون می دادی ... یه بار می خواستم بیام بهت بگم حریر چرا سکوت می کنی؟ ... من بودم، جواب می دادم ... اما وقتی کار بد عمه رو دیدم فهمیدم چرا حرف نمی زنی ... کارای بد عمه همیشه آزارم داده ... من تمام اشتباهاتتو پای عمه می ذارم ... اون اذیتت می کرد ... اگه براتون مادری می کرد شاید تو عشق رو توی چشمای من می دیدی ... اما من خوب می دیدم که می خوای از اون خونه فرار کنی ... هر چی بیشتر بزرگ می شدید این حس بیشتر تو چشمای هر دوتون دیده می شد ...حتی یه بار تو حرفای حسام شنیدم که تو اگه ازدواج کنی می خوای اونم با خودت ببری ... انگار همیشه رویاهاتو با اونم در میون می ذاشتی ...فهمیدم تو هدفت ازدواج نیست ... هدفت فرار از اون خونه ست ... چند بار به عمه گوشزد کردم دست از اذیتت برداره ... اما اون بدتر می شد که بهتر نمی شد .. عمه مه اما حرص و حسادت رو توی چشماش می خوندم ... می دیدم با محبت بیشتر من، تو رو بیشتر می چزونه .. اگه زیاد طرفتو می گرفتم فرداش می دیدم یه جورایی اشکتو در اورده ...شاید ظاهرا دنبال وصلت من و تو بود اما قلبا می دونستم راضی نیست ... وقتی اذیتت می کرد تو رو بیشتر از قبل از من دور می کرد . نمی دونستم چی کار کنم اگه باهاش درگیر می شدم ناخودآگاه پام از خونه تون بریده می شد اما تنها دلخوشی من همون بهونه های دیدار عمه بود ... وقتی ساعت ها می رفتی تو اتاقت و در رو می بستی از دست عمه دیوونه می شدم ...

نفسش را محکم بیرون داد و دستی به پیشانی اش کشید...

- کاش بتونم اشتباهاتشو جبران کنم ... من تا آخر عمرم نوکریتو کنم نمی تونم جبران کنم ضربه ای رو که به روح و روانت زده ... می دونی پای اون پسره که اومد وسط تو یه مقطع واقعا خودمو کشیدم کنار ... همون موقع که اومدی دم گاراژ یادته ؟... فهمیدم دلت با من نیست ... یا اگه هم هست نمی خوای که باشه ... به عمه هم گفتم ... واقعا می خواستم خوشبخت بشی ... من انقدر می خواستمت که بکشم کنار که تو با یه مرد دیگه ولو غیر من باشه خوشبخت بشی ... ثروت و زندگی اون پسر رو دیدم و گفتم باشه علی ،حریر این جوری خوشه ... این جوری می خواد؟ بکش کنار ... مگه نمی گی خوشبختی شو می خوای ... مگه نمی گی اون خوش باشه تو خوشی ... برو کنار و نشون بده که مردی و واسه خوشبختی اون دختر همه کاری می کنی ...

حریر این همه مردانگی را باور نداشت ... نه به رذالت و پستی آریا و نه به این همه مردانگی ... در دل خدا را شکر کرد که علیرضا آن قدر می خواستش که هرگز از او نگذشته بود ... حالا که بیشتر فکر می کرد علیرضا همیشه بود ... همه جوره بود ... اما نفرت از زری اجازه نمی داد پرده از دیدگانش بگیرد ... چه قدر لذت می برد وقتی علیرضا به خانه شان می آمد و او خود را ساعت ها در اتاقش حبس می کرد ...علیرضا که می رفت زری جلز و ولز می کرد و حرص می خورد ... او را دختری امل و بی لیاقت می خواند اما حریر در دل خوشحال بود که به او حرص می دهد ،بی آن که بداند چه بازی بدی با روح و روان علیرضا می کند ..

آرام دستش جلو رفت و دست علیرضا را که روی دنده قرار داشت گرفت .. لبخند بر لب های علیرضا نشست ... انگار دلش نمی خواست ادامه بدهد که گفت:

- اصلا ولش کن ... مهم اینه که الان مال منی و عشق منی .. دیوونه تم دختر ..

××××××

romangram.com | @romangram_com