#حریری_به_عطر_یاس_پارت_179

نفس در سینه ی حریر حبس شد ... اما بی اختیار در آغوش او فرو رفت ... از همین دیشب معتاد این آغوش گرم و پر از امنیت شده بود ... آغوشی که به نظرش هیچ جای دنیا نظیرش را نمی یافت ...

سرش را روی سینه ی علیرضا گذاشت ...تپش های قلب او را به خوبی می شنید ... تند بود ، اما محکم ... قوی بود و پر از حس آرامش ... سرش را به سمت بالا چرخاند و نگاه او را خواند ... گونه هایش از شرم سرخ شد .. اما علیرضا فرصت خجالت و شرمزدگی نداد... مهربان و نرم پیشانی اش را بوسید و گفت:

- بریم تو اتاق کارت دارم ..

تپش های قلب حریر بالا گرفت اما چاره ای جز همراهی نداشت ... در اتاق که باز شد قلبش بی قرار بر در و دیوار سینه اش می کوبید ... اما علیرضا او را به جای تخت به سمت کمد برد و گفت :

- اون ساک کوچیکه رو بردار یه کم از لباس خودت و منو بذار توش ... یه ساک کوچیک واسه یه سفره یکی دو روزه ببند ... الان حسن میاد و ماشینو میاره ... تا تو اماده بشی من میز اشپزخونه رو جمع می کنم ...

بی اختیار لبخند عریضی بر لب های حریر نشست ... علیرضا که تمام مدت احوالات او را زیر نظر گرفته بود با شیطنت گفت:

- ای ناقلا چی فکر کردی ؟

ابروهای حریر به طرز زیبایی درهم فرو رفت و گفت:

- چند تا پیرهن برات بذارم ؟

-الان رفتی کوچه علی چپ دیگه ...

مشتش را نرم به بازوی او کوبید و گفت:

- الان حسن آقا میادا !

علی بلند زیر خنده زد و گفت:

- به موقعش خدمتت می رسم ... فعلا که دست و بالم بدجوری بسته ست ...

و خواست از اتاق خارج شود که حریر صدایش زد:


- علی؟

-جانم؟

romangram.com | @romangram_com