#حریری_به_عطر_یاس_پارت_178
-نه ... نه اصلا دیگه نمی تونم ...
-پس پاشو جمع کنیم که الان سر و کله ی حسن پیدا میشه...
متعجب پرسید:
-واسه چی ؟
-صبر کن می فهمی...
لبخند شیرینی زد و گفت:
-بازم سورپرایز؟
علیرضا با انگشت اشاره آرام به نوک بینی اش زد و گفت:
- ای همچین ..
لبهایش را جمع کرد و جواب داد:
- انقدر که دیروز تا حالا غافلگیرم کردی، تو تموم عمرم غافلگیر نشده بودم ... یه تشکر بهت بدهکارم ...
علیرضا بلند خندید و با شیطنت گفت:
-خب نمی خوای جبران کنی ؟
- چطور ؟
علیرضا همان طور که از جایش بر می خواست صندلی اش را عقب زد و نزدیک او شد و گفت:
-بیا این جا ببینم...
romangram.com | @romangram_com