#حریری_به_عطر_یاس_پارت_177


با صدایی علیرضا مرغ خیالش پر کشید ... علیرضا خریدارنه نگاهش کرد و گفت:

- پاشو که صبح علی الطلوع ملیحه خانم شرمنده مون کرده ... بیا ببین چه کرده ...

وخواست از جا برخیزد که حریر پر از بغض مچش را گرفت ... علیرضا با دیدن چانه ی لرزانش نگران کنارش نشست و گفت:

- ای بابا چی شدی ؟

بی حرف سرش را بالا انداخت... چرا نمی توانست حرف بزند ... چرا نمی توانست بگوید که مگر دیشب رسما زنش شده که صبحانه ی صبح عروسی را بخورد ... با آن که حرفی نزده بود اما علیرضا از نی نی چشمانش حرف دلش را خواند و گفت:

- دیشب چی گفتم بهت .... اگه یه بار دیگه ... یه بار دیگه سر چیزای الکی و بی خود گریه کنی من می دونم با تو ...

انگشتش روی صورت دخترک نشست و قطره اشکی که ارام روی گونه اش غلتیده بود را پاک کرد و افزود:

- این اشکا ارزشش بیشتر از این حرفاست که تو انقدر راحت داری هدرشون می دی ...

سپس از تخت پایین پرید و بی آن که فرصت فکر کردن به حریر را بدهد دست زیر زانوانش انداخت و یک ضرب او را از روی تخت بلند کرد ... حریر جیغ خفیفی کشید که لب های علیرضا راه نفسش را بست ... از اتاق که خارج شدند علیرضا او را به سمت آشپزخانه برد و روی اولین صندلی گذاشت و نفس نفس زنان گفت:

-حالا که تو حرف حساب حالیت نمیشه ، از این به بعد هر یه قطره اشک با یه بوسه تلافی میشه ... حالا هر چی بیشتر بهتر... پس خود دانی ...

بگذار لب هایت برای بوسیدن باشد

چشم هایت به اندازه ی کافی حرف برای گفتن دارد

(پست چهل و نه)

صبحانه مفصلی که ملیحه خانم برای عروس و داماد فرستاده بود زیر نگاه های عاشقانه ی علیرضا و خجالت های حریر صرف شد ... لقمه های شیرین و خوشمزه ای که خورده می شد و کام هر دو را لحظه به لحظه شیرین تر می ساخت! ...

علیرضا لقمه ای دیگر گرفت و گفت:

-بگیرش ... بخور که کلی کار داریم ...

حریر با بی میلی از گرفتن لقمه امتناع کرد و همان طور که دستش را تکان می داد ، گفت:

romangram.com | @romangram_com