#حریری_به_عطر_یاس_پارت_176
علیرضاکه از اتاق خارج شد به سمت بالکن کوچک خانه رفت ... در شیشه ای را باز کرد و وارد آن شد ... درد بدی در سینه اش نفوذ کرده بود ... قلبش بدجور می سوخت ... اشک های امروز حریر با هر بار تکرار دیوانه اش کرده بود ...
رفتار عمه زری را فقط تحمل کرده بود و در دل از خدا صبر خواسته بود ...خودش هم باورش نمی شد زری چنین رفتار ناشایستی با حریر داشته باشد .. وقتی عمه اش با مادرش پچ پچ می کرد دلش هری فرو می ریخت و هر آن منتظر اتفاق تازه ای بود ... تصمیم داشت با مادرش مفصل صحبت کند ... نباید اجازه می داد زری از این به بعد در زندگی اش دخالت کند ...
ترس حریر ناراحتش کرده بود نه این که می توانست امشب بهترین شب عمرش باشد نه! .. خیالش راحت بود حریر آن جاست ... مال اوست ... کنار اوست ... نگران بود، چون ترس بدی را در چشمان او می دید ... نگران بود، چون تن لرزان حریر وجودش را به هم ریخته بود ... دستش را مشت کرد و چند بار به لبه ی نرده کوبید ... تنها کاری که می توانست کند آرامش دادن به حریر بود ... باید حریر کم کم به جسم و روحش وصل می شد که اگر این گونه می شد دیگر دخترک نمی توانست دل بکند از بودن با او ... به دیوار تکیه داد و یک پایش را به دیوار چسباند و همان طور که دست در جیب هایش فرو می برد سرش را به پشت سر تکیه داد و چشمانش را به آسمان دوخت ...جالب بود آسمان آن شب تهران پر بود از ستاره ... ستاره های درخشانی که شاید هر تک تکشان متصل بود به قلب یک نفر ... لبخند رفته رفته روی لب هایش نشست ... همین که حریر را داشت کافی بود ... او با تمام وجود این دختر را دوست داشت ... نمی دانست چه قدر آن جا ایستاده است وقتی به خود آمد ،چند بار نفس عمیق کشید و سپس به داخل خانه بازگشت... به سمت آشپزخانه رفت و کتری را پر از آب کرد و روی گاز گذاشت ... سردرد بدی پیدا کرده بود که شاید با یک چای داغ آرام می شد ...هیچ سر و صدایی از اتاق نمی آمد ... چای را که دم کرد، به سمت اتاق رفت .. اگر حریر بیدار بود بی شک او را به خوردن یک چای دونفره دعوت می کرد ... آرام لای در را باز کرد و نگاهی به اتاق انداخت .. لباس عروس روی دسته ی صندلی بود و صدای شیر آب می آمد ... آرام وارد اتاق شد با دیدن حوله ی حریر که روی تخت قرار داشت به سمت در حمام رفت و پشت در ایستاد ... آرام تقه ای به در زد و گفت:
- خانم خوشگله ... تموم شد بیا بیرون چای دم کردم ...
صدای باشه ی ضعیف حریر لبخند را بر لب هایش راند و بلافاصله از اتاق بیرون رفت ...تا حریر نمی خواست، هرگز پا به حریمش نمی گذاشت ... بودن حریر برایش کافی بود ...
حریر که از اتاق خارج شد علیرضا مقابل تلویزیون نشسته بود و به صفحه خاموش آن چشم دوخته بود ... با دیدن حریر از جا بلند شد و گفت:
-خستگیت در رفت ؟
و جلو رفت و دستهایش را باز کرد و آغوش مردانه اش را به روی او گشود ... باید او را کم کم به حضورش عادت می داد ..حریر که در آغوشش فرو رفت علیرضا ارام دست برد و حوله ی سرش را باز کرد ... موهای بلند و خوش رنگ حریر روی شانه هایش ریخت و همزمان علیرضا از میان موهایش نفس کشید ... سر حریر بلند شد و چشمان درشت و رنگینش را به او دوخت ... علیرضا آرام سرش را پایین آورد و بوسه ای گرم و آرام اما طولانی کنج لب های او گذاشت و نجوا کرد:
- نگران هیچی نباش ... من همیشه کنارتم ...می فهمی همیشه ...
دستش میان موهای خیس و بلند او بالا و پایین شد و گفت:
- خیلی خوشبویی دختر ...اگه بدونی چه جوری دیوونه ام کردی ...
لب های حریر به لبخندی باز شد و چشمانش درخشید... علیرضا با انگشت شست شروع به نوازش پوست صورت او کرد و گفت:
- همیشه دلم می خواست این پوست سفید و لطیفو لمس کنم... می دونی چه قدر حسرت کشیدم تا تو مال من بشی ؟
چشمان سوالی حریر باعث شد علیرضا نرم بخندد و ادامه دهد:
-ای شیطون اون روزا هیچ وقت فکر نمی کردم بهت برسم... از فردا باید بیفتم دنبال نذرام... کلی نذر دارم که باید ادا بشه ...
نفس حریر کمی تند شده بود اما علیرضا درست مثل یک زیارت گاه بوسه بارانش کرد ... بوسه هایی گرم و پر حس که تن سرد و یخ زده اش را به آتش می کشید ...
××××××××
romangram.com | @romangram_com