#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_79
ابروهاشو بالا دادعادت کرده بود به اخم کردنوقتی حواسش نبود اخم میکردبه ساعت نگاه کرد تفریبا یازده بودسرشو دور سالن چرخوندخیلی شلوغ بودچشمش به یاسمن افتادبالبخند به سمتشان می امدلباس ابی کاربنی باز و کوتاهی پوشیده بودموهای لخت مشکی بلندشو باز گذاشته بودبا اون صندلای مشکی پاشه بلند زیادی راحت راه میرفتسینا سرشو نزدیک کرد-قد و هیکلو ببین چشم ادم کورو روشن میکنهاخم کردیاسمن یه قدمی اش ایستاد با مکث بعد از سینا بلند شد وایستادیاسمن دستشو دراز کرد-سلامخیلی خوش اومدینکوتاه دست داد-ممنون
به سینا نگاه کرد دست یاسمنو ول نمیکرد-ایشالا تولد 120 سالگیتون
یاسمن خندید-اووو!من به چهل راضیم
به اطراف نگاه کرد-مهمونی مثل پارسال اونقدا هم خودمونی نیس!
دست ازاد یاسمن روی شونه ش نشست-اره خبنسبت به پارسال شلوغ تر گرفتمبچه ها اصرار داشتنواسه ساعتشم نظر سنجی کردمبچه ها دوست داشتن تا صبح دور هم باشیم
دختر مو بلوندی یاسمنو صدا کرد-من برم دوباره میرسم خدمتونچیزی لازم داشتید حتما بگید
سرشو سمت جمعیت گرفتاکثرا بچه های دانشگاه بودندمیتونست به جرات بگه همشون به جز پنجشش نفر بچه های خوابگاهی بودندبه سه دختری که وسط میرقصیدند نگاه کردلباس یکیشون زیر نور چراغ برق میزدعجیب بود با وجود صدای بلند موسیقی صدای خنده هاشون میومدلیوانو سر کشیدگلوش سوخت و چشمشاشو بست
ساعت نزدیک یک بودسرش کم کم داشت از صدای بلند موسیقی و گرمای سالن درد میگرفتبه یاشار نگاه کرد با دخترک مو بلوندی که با معرفی یاسمن فهمیده بود اسمش ساراست میرقصیدزیاد روی کرده بود از حرکاتش کاملا مشخص بودگوشیشو از جیب شلوارش بیرون کشیدنه پیام داده بود نه زنگ زده بودپوفی کشید و بیشتر روی کاناپه لم داددر ورودی باز شد و هوای سردی به صورتش خوردرویا وارد شد چشم تو چشم شدند و سمتش اومدسینا کنارش نشسته بود تا چشمش به رویا افتاد بلند شد و ایستاد-سلامرویا خانم یه خورده زود نیومدی؟
همانطور که پالتوشو در میورد دست داد-سلامجایی مهمون بودمدستشو سمتش دراز کرد-سلام اقا میلاد اخمو
romangram.com | @romangram_com