#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_73


چشماشو بستتو دلش دعا میکرد فردا مثل امروز بدشانسی نیاره





به هیکل گرد نجیب زاده زل زده بودبه جزوه ی خط خطی زیر دستش نگاه کردامروز دقیقا مترسکی بیشتر نبودنه گوش میداد نه مینوشتبه ساعت نگاه کردعقربه ها با لجبازی جلو نمیرفتندصدای ارام ندا رو از پشت سرش شنید-پگاه میشه بگی چه مرگته؟

کمی جا به جا شد-هیچی

دستش را زیر چانه اش گذاشتمیلاد میخواست چی بهش بگه؟از دیشب ذهنش درگیر بودشبو نتونسته بود راحت بخوابهساناز کنارش اروم صداش کردسرشو چرخوند سمتشبه دستش اشاره میکرداروم لواشک رو از دست ساناز گرفتبه معلم هندسه نگاه کرد رو به تخته ایستاده بود و مینوشتپوست لواشک رو اروم جدا کرد ولی باز صدای پلاستیک در کلاس پیچیددرنا برگشت عقب و متوجه لواشک شد-من چی؟؟؟

اخم کرد-هیس!برگردمیدم بهت

انگشت ندا توی کمرش فرو رفت و ناخود اگاه جیغ زد



لواشکو توی دهنش گذاشت و از ترشیش چشماش بسته شدساناز نخ دیگه ای زیر ابروی درنا برداشتدرنا اخی گفت-ساناز یواشزخم نشه

romangram.com | @romangram_com