#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_71
-یادته دعوا هم میکردیم بخاطرشون
با صدای بلند خندید-جون حامد از همون موقع دوست دخترات زیر ابی رفتنو خوب بلد بودن
-ولی مال تو همشون خوب بودند
به ساعت نگاه کرد شاید خوابش میبرد-حالا بعدا تجدید خاطرات میکنیمفردا میام دم مغازه ازت میگیرمکاری وباری؟
-بقول این دخترا شبت شکلاتی
خندید-شب توهم شیک
هنوز خنده رو لباش بودتا پیش دانشگاهی با دخترای زیادی دوست شده بوددخترای اون موقع دستم به زور میدادن مثل الان نبود که پایه ی رختخواب طرف بشنهمه جور دختری بود ولی خودش با دخترای خوبی دوست شده بودولی وقتی رفت سربازی و برگشت مجبور شد بخونه واسه کنکورتا رفت دانشگاه دیگه اهل شیطنت نبوداون موقع پگاه تازه داشت بزرگ میشد و به چشمش میومدبه خودش که اومد پگاه دیگه فقط براش نوه ی عموی باباش نبودفقط یادش نبود روی پگاه از کی فکرای دیگه کرده بودیه فکرای جدی
-بیداری؟-
بلافاصله جواب داد-سلاماره دیگه داشتم میخوابیدم-
-گردنت بهتر شد؟جاییت درد نمیکنه؟-
romangram.com | @romangram_com