#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_70






جلوی تلویزیون نشسته بودبازی منچستر با نیوکاسل بودحواسش به فوتبال نبودمیعاد کنار گوشش داد میزدبه مامان و باباش نگاه کرد اروم حرف میزدندفردا باید ماشین باباشو برمیداشت میرفت سراغش شاید ماشین خودش تا ظهر اماده نمیشدباید شبم که میشد حتما میرفت اصفهانپس فردا صبح کلاس مهمی داشت"لعنت به این شانس"همین که از جلوی کتابخونه رفته بودند پشت چراغ قرمز ایستاده بودیه ماشین از پشت زده بود به ماشیننه خودش کمربند بسته بود نه پگاهپرت شده بودند جلو فرمون نذاشته بود سرش به شیشه بخورهپگاه هم خدا روشکر دستشو گرفته بود به داشبرد ولی گردنش درد گرفته بودبا دیدن اشک چشماش دیوونه شده بودهر کاری کرده بود نیومده بود ببرتش درمونگاهبه پلیس زنگ نزده بودندظرف یه پیرمرد مسن بود که از اول عذرخواهی کرده بودبیمه هم نداشتکارتای شناسایی رو گرفته بود ازشمیخواست باهاش بره صافکاری اشنایی که سراغ داشتپگاه اصرار کرده بود خودش بره خونهراضی نشده بود همبنطوری ولش کنهپگاه بیش از حد اصرار کرده بود قسم خورده بود فقط یه کم گردنش درد گرفته بودمجبور شده بود بزاره بره ولی شمارشو گرفته بود همون موقع زنگ زده بود که پگاه هم شمارشو داشته باشهپگاه گفته بود زنگ نزن شاید کسی بفهمهولی دلش طاقت نیورده بودهنوز چشمای اشکی پگاه جلوی چشمش بود



از دستشویی بیرون اومدبه ساعت نگاه کردساعت یازده و نیم بود"اخر شبه دیگه" تی شرتشو دراورد پرت کرد وسط اتاقچراغو خاموش کردروی تخت دراز کشیدشماره حامدو گرفت-بعاق میلاد گلچطوری کاکا؟

-قربون کاکامیگم حامد بابا ماشینو میخواستفردا ماشینت واسه من

-میخوای بری دم مدرسشون؟

-ارهمیرم دنبالشخودش گفت بعدازظهرا میره کتابخونه

صدای خندش میومد-یاد دوران جاهلیت افتادمچقدر جلوی مدرسه های دخترونه جلون دادیم

خندید-از ابتدایی گرفته تا دبیرستان

romangram.com | @romangram_com