#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_66


سرشو برگردوند سمت بالا و به چشماش نگاش کرددوباره صدای بوق ماشین اومدکلافه پوفی کشید ترمز دستیو خوابوند و راه افتاد-امروز نرو کتابخونهباید حرف بزنیم

-ها؟





از همون دم در اتاق گوشی موبایلو پرت کرد روی تختبا پا ضربه ای به کوسن های وسط اتاق زدتا به تخت برسه دکمه های پیراهن چارخونه ی زرشکی شو باز کردلبه تخت نشست و لباسشو در اورد و پرتش کرد وسط اتاقکمربند شو باز کرد و شلوارشو در اورد همون جا پایین تخت رهاش کردروی تخت دراز کشید گوشیشو از زیر کمرش در اورد و نگاش کردروی شماره مکث کردهمونجوری خوابیده با پاهاش جورابشو در اورددستشو روی پیشونیش گذاشت"گندتت بزنن"

شماره رو گرفت بوق نخورده قطع کردصدای مامانش از بیرون اتاق میومد-میلاد کی باید برگردی؟

داد زد-فردا قبل از ظهر

صدای مامانش نزدیک تر شد-لباسای توی سبد و شستم واستچیز دیگه ای نداری بشورم؟

رو تختیو با کلی مکافات از زیر بدنش همونطور خوابیده بیرون کشید و روی پاهای لختش انداخت-نهصبح لباس تمیز پوشیدم رفتم بیرون

مامانش توی چارچوب در ایستاده بود-اقای رفیعی چیزی نگفت؟

romangram.com | @romangram_com