#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_60


پاشو رو گاز فشار دادشب عروسی پگاه خیلی خوشکل شده بودبا اون لباس بازش وسط سالن خونه فرزاد میرقصید و اون حرص خورده بودهنوز صدای خنده هاش تو گوشش بوداون شب تا صبح خوابش نبرده بودهمش به پگاه فکر کرده بود و اینکه کاش میشدکاش حداقل میتونست باهاش حرف بزنهولی فردا ظهرش که دست تو دست عمو علی دیده بودش پشیمون شده بودپگاه دختر فامیل بود نمیشد به این راحتی بهش پیشنهاد بدهاما الان باز دودل شده بود-عمو علی چی گفته؟

-هیچی نترسگفته من دخترم هنوز بچه ستازه سال دیگه میره دانشگاهسرعتتو کم کن میلاداوناهاش جلو بانک وایسادن

به پگاه نگاه کرد مانتوی گشاد سورمه ای مدرسه سنشو کمتر کرده بودبا اون کوله پشتی زرد رنگ خیلی تو چشم میومداز جوابی که عمو علی داده بود لبخند زد ولی هنوز ته دلش یه ترسی بودکاش میتونست بفهمه چند چندن با پگاه

جلوی بانک ایستاد و بوق زدپگاه و دوستش متوجه شدندبه دوست پگاه نگاه کوتاهی انداختقیافش داد میزد از اون دختراست

میعاد پیاده شد و سمتشون رفتبعد از یه دقیقه سه تاشون اومدند سمت ماشینپگاه جلوتر بود سرشو از شیشه داد داخل-سلام

عزیز دلش خیلی بامزه شده بود با اون مقنعه ی کج و کوله ی رو سرش-سلام خانمخوبی؟

-مرسیتو خوبی؟

دوستش بهناز جلوتر اومد کنار پگاه ایستاد-سلام

-سلامخوبین؟

دستشو دراز کرد-مرسیبهناز هستم دوست پگاه و میعاد

romangram.com | @romangram_com