#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_241


جلو رفت و توپو اروم زد توی دروازهپگاه تو بغل امین دست و پا میزدجلو رفت و خندید-شرمنده شما هم شدیم پگاه خانم

پگاه با مشت کوبید تو سرش-دارم واستتا شب که تخت جمشید بودند دیگه بهش نگاه نکرده بودشب که رفته بودند خونشونتا یک ساعت پشت تلفن منت کشیده بود تا پگاه راضی شه تا صبح باهم حرف بزنن

انتظار دیدن تو منو اروم نمیزاره

مثل بغضی که گلومو بسته اما نمیبارهبسته اما نمیباره

پگاه با چادر مشکی ایستاده بود و چشماش پر بودکنار مامانشو مینو ایستادمامانش بلند بلند واسه همه دعا میکرد برگشت سمت پگاه-خاله پگاه دعا کن عزیزم دلت پاکهامام رضا ایشالا حاجتتو بدهپگاه چشم چرخوند سمتشبعدا بهش گفته بود توی حرم دعا کردم خدا هیچ وقت تو رو ازم نگیرهیادشه خودشم همین دعا رو کرده بود

چه نشستی که چشامو برق تنهایی ربوده

چشمی از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده

چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت

خالی از نغمه ی شوقمپرم از قصه ی مهنت

بلند شد و رفت سمت پنجره هنوز برف با شدت میباریدپیشونیشو تکیه داد به پنجرهتمام تنش از سردیش لرزیدیادش اومد پگاه همیشه دوست داشت سرشو تکیه بده به شیشه های یخیا پا برهنه روی پارکت یخ کف خونه راه برهشاید بخاطر این بود که دمای بدنش بیش از اندازه زیاد بودبه دستاش نگاه کرد پگاه همیشه داغ بودخیلی داغ

romangram.com | @romangram_com