#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_239






در و باز کرد و وارد خونه شدخونه گرم بود ولی تاریکدم در سالن ایستاد و کیفشو زمین گذاشتکاپشنشو پرت کرد روی کاناپهپلیورشو از سر بیرون کشید و پرت کرد وسط سالنکمربندشو باز کردجلوی پنجره ی بزرگ سالن ایستادبرف میباریدبه خیابونای زیر پاش نگاه کرد سفید پوش بودنداز جیب پالتوش پاکت سیگارو دراورد فندک توی جیبش نبود راه افتاد سمت اشپزخونهخیلی شلوغ و درهم بودپر از ظرف نشسته بود حتی یه لیوان تمیز نبود اب بخورهگازو رو روشن کرد به شعله های ابیش نگاه کردسیگارو باهاش روشن کرد و گازو خاموش کردپک عمیقی گرفت و از بطری اب بیرون یخچال اب خوردشیر ابو باز کرد و سرشو کرد زیر اب شاید از این سردرد خلاص بشهبه خودش لرزیدراه افتاد سمت سالنپلیورشو از روی زمین برداشت و سرشو خشک کردروی کاناپه دراز کشید و سیگار کشیدچشماشو بست

روی زیر انداز کنار بقیه نشسته بودچشم دوخته بود به پگاه که وسط اب ایستاده بودواضح نمیدید ولیبا مینو و فرزاد اب بازی میکردباباش و عمو علی با پمپ کوچیک داشتن قایق بادی کوچیکیو باد میکردمیعاد بالای سرش ایستاده بود و غر میزد زود باشین هوا تاریک شدقایق بادی زردو همراه میعاد گرفته بود سمت پگاه و مینو میرفتکنار پگاه ایستادمیعاد میخواست سوار بشهپگاه جیغ میزد اول منفرزاد مینو رو بلند کرد و گذاشت روی قایق پگاه بالا و پایین میپریدامین کمرشو گرفت بلندش کرد و روی قایق نشوندشمیعاد ظناب اویزون به قایقو گرفت و جلوتر رفتمینو دست فرزاد و گرفته بود و جیغ میزدپگاه بلند میخندیدلبخند مرموز میعاد رو که دید پشت سر قایق رفتیهو میعاد و فرزاد قایقو برعکس کردندمینو و پگاه افتادن تو ابمیدونست پگاه شنا بلده ولی بازم ترسیدسمتش پا تند کرد و از زیر اب کشیدش بیرونپگاه دستشو انداخته بود دور گردنشدستشو دور کمر پگاه حلقه کردخوب بود که تا کمرش زیر اب بود و دستش که دور کمر پگاه بود کسی نمیدیدحال پگاه که جا اومد شروع کرد جیغ زدن و فحش دادن به میعاد و فرزاد از اینکه اب دریا رفته بود توی دهنش عصبانی بودخندش گرفته بود از جیغای پگاهبه مینو که اویزونه فرزاد شده بود و میزد تو سرش نگاه کردامین بهشون رسیدمینو خودشو اویزونه امین کردامین پگاه رو نگاه کرد-بیا پایین بچه

کمر پگاه رو فشار داد-پاش نمیرسه به زمین میارمش جلوترمینو هنوز جیغ میزدپشت سر امین راه افتاد سمت ساحلاز بودن پگاه تو بغلش لبخند میزدپگاه کنار گوشش اروم گفت:خوش به حال تو شد

خندید-خیلیبه پگاه نگاه کرد میخندید-جلو بابا اینا خجالت میکشم بزارم زمین

-عمراحواسشون نیسفاصله زیاده نمیبینن

کنار امین ایستاد و پگاه رو زمین گذاشت امین با عصبانیت داد زد-جفتتون برید لباس عوض کنید

به پگاه نگاه کرد اب تا زیر سینه اش بود-وای عمو گلی بیخیالبیا بوست کنم

خندیدامینم خندش گرفته بود-لازم نکرده

romangram.com | @romangram_com