#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_197
به تلوزیون چشم دوخته بود ولی حواسش جای دیگه ای بودایمان کنارش نشست-پگاه؟
-هوووم
-به چی فکر میکنی؟
لبخند زد-زیادی پرو تشریف نداری؟
ایمان لبخند زد و بهش خیره شدبا صدای داییش هر دو برگشتند سمتش-عید بیاین پیش ما فاطی
مامانش شلوار پرهام بالاتر کشید-ببینم خدا چی میخوادمگه شما نمیاین؟اینجا هوا بهتر از دوبیه
زن داییش با دستمال دستش بازی کرد-عمه که دیگه نیست کجا بیایم؟تمام صفای ایران اومدن واسه عید به خونه عمه بود
خودشو جلوتر کشید-زن دایی ما که هستیمدایی سبحانم هست
-فدات بشم پگاهمن و زن سبحان باهم کنار میایم؟
خندید-خداییش نه
romangram.com | @romangram_com