#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_196
توی سالن نشسته بود و به اشپزخونه دید داشتپگاه داشت چای میرخت و ایمان بالای سرش ایستاده بود و اروم توی گوشش حرف میزدعصبی پاهاشو تکون دادشب هفتم بودخونه حسابی شلوغ بوداز وقتی از سر خاک اومده بودند پگاه نگاشم نکرده بودجدی جدی ندید میگرفتش و بی اعتنایی میکردایمان سینی چایی رو از پگاه گرفت و از اشپزخونه خارج شدبه اشپزخونه نگاه کردفقط زن دایی پگاه رو میشناخت از بین خانماس توی اشپزخونهبلند شد و سمت اشپزخونه رفتزن دایی پگاه لقمه ای از حلوا گرفته بود جلوی دهن پگاه و اصرار میکرد بخورهوارد اشپزخونه شد-پگاه؟
پگاه سمتش برگشت و با دیدنش اخم کردلقمه رو از زن داییش گرفت و سمتش اومد-زن دایی من برم تو اتاقسرم داره میترکه کارم داشتی صدام کن
-باشه برو عزیزماقا میلاد چیزی میخواین؟
به چشمای پگاه زل زد-ارهیه کم اب
پوف پگاه رو شنید-زن دایی من میدم بهشون
لیوان ابی پر کرد و سمتش گرفتسرشو پایین انداخته بودو نگاش نمیکردلیوانو گرفت از دستشاروم کنار گوشش گفت:پگاه باید حرف بزنیم
پگاه نگاشم نکرداز کنارش رد شد و سمت یکی از اتاقا رفت و در و بستبه دور و برش نگاه کردخیلی شلوغ بودهمه حواسشون به خودشون بود ولی بازم نمیتونست سمت اتاق برهبا عصبانیت لیوانو روی اپن کوبید و از خونه بیرون زد
romangram.com | @romangram_com