#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_198
ذایی برهان خندید-مامان که زنده بود اوضاع اون بوددیگه چه برسه به الان
زن دایی دماغشو بالا کشید-احترام عمه واجب بود
-بله زن دایی در جریانیم
همه با صدای بلند خندیدندایمان صداشو صاف کرد-مامان!مادر جون نیستعمه فاطی مثل شیر وایساده جرات دارین صدا بدین
باباش وارد سالن شد-ایمان عمتو وارد قضیه نکنزن من عاشق فیلمای اکشنهبیشتر میندازتشون به جون هم
نقس عمیقی کشید و به جمع خندون نگاه کرددو هفته گذشته بود از مرگ مامان بزرگشفردای قضیه خونه و میلاد مامانبزرگش فوت کرده بودحالش توی یک ماه گدشته اونقدر بد بوده که الان میلی به خندیدن نداشته باشهبدترین روزای زندگیش کند میگدشتهمش منتظر بود یه اتفاق بد بیفتهاز همه بدتر رابطه خودشو میلاد بودتو ای دوهفته میلاد سعی کرده بود باهاش حرف بزنه ولی نمیخواست بشنوهمیترسید میلاد نتونه توجیح کنه حضور اون دخترای توی خونه و از طرفی به باباش قول داده بود دیگه ادامه ندهبهترین اتفاق ای مدت فقط بخشش باباش بودالان دیگه باباش باهاش حرف میزدهنوز مثل قبل نشده بود ولی اینجوری هم جای شکر داشتبه قول مامانش باید میگذاشت زمان بگذره تا باباش اروم بشه و فراموش کنههمین که دوباره اجازه میداد دانشگاه بره یعنی داشت دوباره بهش اعتماد میکرداما دلش واسه میلاد تنگ شده بود خودشم میدونست باید بزاره توضیح بده ولی عصبانی بودهر جوری فکر میکرداون دختر نباید با اون ریخت و قیافه توی خونش بود و لیوان قرمزش دست اون بوده باشههر بار که میلاد سعی کرده بود باهاش حرف بزنه یاد اون اتفاق میفتاد و نمیتونست به حرفاش گوش کنهاون شب شب سخت زندگیش بوددلش شکسته بودهمش به این فکر میکرد خودش تو چه حالی بوده وقتی میلاد کنار اون دختر نشسته بودوقتی خودش گریه میکرد شاید میلاد با اون دختر میخندیدتمام این فکرا باعث میشد بغض کنه و دوباره حالش بد میشدشبا تا صبح گریه میکردو به این فکر میکرد بخاطر بودن میلاد چیکارا کردهاز شکستن دل مامان و باباش تا بی ابرو شدنشو اون موقع میلاد
نمیدونست ساعت چنده فقط میدونست چند ساعتی هست روی تخت خوابیده و خوابش نمیبرهتمام حرفا و خاطرات میلاد جلوی چشمش بودبا یاد اوری لحطه به لحطه اش گریه کرده بودکار هر شبش بودهمش به این فکر میکرد چرا میلاد باهاش این کارو کردبلند شد و از اتاق بیرون رفتبا صدای پچ پچ ارومی که از اشپزخونه میومد ایستاد-نمیدونم علی ولی این راهش نیست
-خودمم میدونمفرهاد میگفت میلاد دیوونشون کردههر چی بهش میگن صبر بده حالیش نیسپسر درک نمیکنه ما هنوز عذاداریم
romangram.com | @romangram_com