#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_194
با اخم از پگاه چشم برداشت و سمت مامانش که کنار مامان پگاه نشسته بود و سعی میکرد ارومش کنه خم شد و کنار گوشش اروم گفت:خاله رو بلند کن بریمهمه رفتن مسجد
مامانش به دور و بر نگاهی کرد-فاطی؟عزیزم پاشو بریم مسجد
خاله فاطی با صدای بلند گریه کرد-نمیتونم ولش کنمبزار بمونمپگاه کنار مامانش نشست و سرشو تو بغل گرفت و با صدای بلند گریه کرد
همه رفته بودندفقط خودشو امین بالای سر مامانشو پگاه و خاله فاطی ایستاده بودندپگاه هنوز گریه میکردامین تلفنشو قطع کرد-بابا بود گفت بریم مسجد
مامانش ایستاد-امین شما برومن پیش فاطی و پگاه میمونمیه کم قران میخونیم میایم
امین خم شد و خاله فاطی رو بلند کرد-پاشو زن داداشسرد شدهبریم مسجد زشته نباشیم
-امین تو رو خدا بزار بمونم
پگاه استاد و دماغشو بالا کشید-عمو تو رو خدا بزار بمونیم
جلو رفت و دستشو روی شونه ی امین گداشت-تو برو من میمونم خاله و پگاه رو میارم
romangram.com | @romangram_com