#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_193
دستاشو توی جیب پالتوش مشت کردپاهاشو عصبی تکون میدادصدای قرانی که از بلندگو میومد حالشو خراب تر میکرددیدن اون همه ادمای مشکی پوش و صدای گریه اعصابشو حسابی بهم ریخته بوداز همه بیشتر صحنه ی رو به رو عصبیش میکردایمان پسر دایی پگاه کنار پگاه ایستاده بود و دستشو دور شونه هاش انداخته بود و سعی میکرد ارومش کنهمینو صداش کردپوف کلافه ای کشید و سمتش رفت-ماهان بهونه میگیرهمیدیش دست باباش؟
ماهانو از بغلش گرفت-قبرستون جای بچه اوردنه اخه؟
مینو فقط نگاش کردسمت فرزاد رفت و ماهانو بغلش دادفرزاد سرشو نزدیک کرد-مینو چیزی نگفت
با اخم نگاش کرد-نخیر
دوباره سمت پگاه نگاه کردموهاش بهم ریخته ش از شالش بیرون ریخته بودچشماش سرخ بودو به امین تکیه داده بودبه جمعیت نگاه کردهمه داشتند میرفتندبا چند نفری خدافظی کرد و سمت امین و پگاه رفتکنار امین ایستادامین یواش با پگاه حرف میزد و سرشو میبوسیدچشمش به ایمان افتاد که با بطری اب نزدیک میشد-پگاه بیا یه کم اب بخور
پگاه دماغشو بالا کشید-نمیخورم
ایمان سر بطری رو باز کرد و جلوی دهن پگاه گرفت-بخور عزیزمصدات در نمیاد
پگاه سرشو برگردوند و چشم تو چشم شدندبه چشمای پگاه نگاه کرد هیچ حسی توش نبودبی تفاوتی چشماش حالشو خراب کردپگاه روشو برگردوند
romangram.com | @romangram_com