#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_167


سرشو کمی کج کرد و کمی اب قند از لیوان دست خاله پروین خوردسرشو روی بالشت گداشتچشمش دنبال مرد درون چارچوب ایستاده بود رد نگاشو دنبال کرد به رد قورمه سبزی روی دیوار نگاه میکرد



چشماشو بست و مامانش قاشق فرنی رو توی دهنش فرو کردصدای گریه ی خاله پروین از کنار گوشش میشنیدچشماشو باز کرد و پشت تاری چشماش حواسش پی میلاد بوی که به اینه تمام قد اتاقش لم داده بود و خیره نگاش میکردقاشق بعدی فرنی که توی دهنش جا گرفت دلشو بهم زد و سرشو برگردوند سمت دیوار و عق زدصدای وای مامانش با صدای شکستن اینه یکی شد



بی حال روی تخت افتاده بود و چشم از رد خون کف اتاق و روی تکه های اینه خرد شده برنمیداشتصدای داد باباش هنوز میومدباز دلش بهم خورد و این بار حواسش پی سطل کنار دستش بودصدای سوزه ی باد میومد و صدای فریاد های باباشچشماشو بست و با پشت دست روی دهنش کشیددر اتاق باز شد و عزیزش با چشمای گریون توی درگاه ایستاده بود-پگاه من میترسم شب پیشت بخوابم؟

بی حال سرتکون داد و دستاشو باز کرداتاق توی تاریکی فرو رفت و پرهام توی بغلش فرو رفت-چقدر یخی پگاه

اشکش راه افتاددستای خونی میلاد هنوز جلوی چشمش بود



دردادردا که دوریدردا دردا که نیستی



romangram.com | @romangram_com