#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_166
-کجا؟
-نمیدونم
حالا اشک داشتمیتونست تا دلش بخواد اشک بریزهاشک نمیخواستفقط میلادو میخواستخونشونو میخواستاون حوض گرد گوشه ی حیاطکاناپه یشمی رنگدلش ماگت ابی میلادو میخواست
روی تخت خوایبده بود و به اسمون ابری نگاه میکردبعد از یه چهار روز هنوز رد قورمه سبزی روی دیوار اتاقش بودهنوز درد داشتهنوز دلش هوای میلاد را داشت و هنوز
مادرش وارد اتاق شد-پگاه خاله پروین داره میاد اینجا
سیخ نشست و سرش گیج رفت-واسه چی؟
مامانش دستاشو بهم مالید-فقط زنگ زد فهمید بابات نیس گفت میاد اینجانگرانم
روی پله ها نشسته بودکف دستش عرق کرده بودلبای خشکشو با زبون تر کرد فایده ای نداشترو به روش پایین پله ها توی سالن مامانش اشک میریخت و خاله پروین به جای ارام کردنش پا به پاش میباریدمیلاد به نرده ها تکیه داده بود و نگاش میکردمردش اشفته بودبوی عطرش نپیچیده بودبا شلوار ورزشی و یه تی شرت استین کوتاه سفید خیره نگاش میکردگوشه لبش زخم کوچکی بود و دلش را اتیش میزدبلند شد و ایستاد دستشو محکم زیر چشماش کشیدخواست از پله ها پایین بره که سرش گیج رفت با داد میلاد که اسمشو صدا زد سرش تیر کشیدزانوهاش خم شدند و لحظه ی اخر دستشو به نرده گرفت
romangram.com | @romangram_com