#هراس_بی_تو_ماندنم_پارت_101
-چرا اینجوری نگام میکنی؟
-همینجوری
به دور و بر نگاه کردهیچ کس نبودبین درختا نشسته بودندیه کم جلو که میرفتی قسمت زیادی از شهر زیر پات بود جای پرتی بودتو راه اومدنم به جز چند تا دختر و پسر کسی رو ندیده بودندبا یاداوری موتور لبخند زدچند مدت پیش به میلاد گفته بود موتور خیلی دوست دارهامروز با موتور دوسش اومده بود دنبالشاونم بی خبرمیلاد دستشو گرفت به چشماش نگاه کردخودشو نزدیکتر کرد-خب خانم چه خبر؟
-هیچیتو چه خبر؟کار و بار؟
-میگدرهپگاه سرم شلوغهیکی از استادا اشنا داره پتروشیمی عسلویهببینم دستمو گیر میکنه اونجا
-عسلویه؟یعنی بازم یه شهر دیگه باشی؟میلاد
-جون میلاد؟کار خوبیهمعلوم نیس بزار درسم تموم بشه ببینم خدا چی میخواد
بغض کرد-نمیخوامدلم خوش بود دیگه تمومه درست
دستشو انداخت دور کمرش چسبوندش به خودش-بغض میکنی؟گفتم شایدحالا به وقتش حرف میزنیم
سرشو خم کرد و رو سینه ی میلاد گذاشتصدای ضربان قلبشو میشنیداین صدای بهانه زندگیش بودهفت هشت ماهی بودتمام زندگیش خلاصه شده بود توی بودن با این مردمردی که با دلش راه میومدبا بچه بازیاش راه میومدبا این مردی که سرشو گذاشته بود روی سینه اشهمین مردی که بوی عطرشو با ولع نفس میکشیداین مردی که داشت با موهاش بازی میکرد اولین مردی بود که تونسته بود بهش عاشقی یاد بدهدست میلاد کمرشو نوازش میکرداین همه ارامش کنارش داشت مگه میتونست دوسش نداشته باشهچشماشو بست-میلادم؟
romangram.com | @romangram_com