#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_464


اون مرد نشست روي پتوئي كه رو زمين پهن كرده بودم... بقچش و گذاشت رو زمين و پارچه سفيدش و باز كرد ... يه قابلمه توش بود ... درش و باز كرد هلش داد سمت من...

- نذريه يه خورده بخور ...

من سر تكون دادم به نشونه نه ...

- انگار حالت خوب نيست ... اينجا چي كار مي كني؟ ...

جواب ندادم ... فقط نگاش ميكردم ... و ذكر مي گفتم...

دستش و تكيه داد به زانوش و پا شد ايستاد ...

- داره شب ميشه ... اينجا معلوم نيست چه جك و جونورائي باشن ... نمي خواي بري خونه ...؟!

بازم با عدم جواب من روبرو شد ... با اكراه رفت بيرون ... دوباره من موندم و تنهايي ...

ذهنم خسته بود .. قلبم خسته بود... ولي هنوز مي گفتم الهي ادركني ... الهي ادركني .. الهي ادركني ...
نمي دونم روز چندمه كه اينجام... ذهنم كار نمي كنه... بوي گنديدگي از توي كلبه ايكه توش هستم حالم و به هم ميزنه... تنها كلماتي كه به زبون ميارم ... الهي ادركنيه ...

نوري كه از باريكه هاي ديوار روم مي تابيد آزارم مي داد...

چشام رو به شدت به هم فشار مي دادم تا از سوزشش جلوگيري كنم اما بي فايده بود ...

romangram.com | @romangram_com