#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_465


يا خواب بودم يا در بيداري مملو از ناله و درد ... بدنم بي حس بود و دستام مشت شده ... كتابي توش بود... كه مچاله شده بود...

مگسها دور قابلمه وسط كلبه رو گرفته بودن... صداي ويز ويزشون آزارم مي داد ...

در كلبه باز شد... مردي كه قيافش برام آشنا بود از بيرون پديدار شد ... سايه اي بود وسط نور و روشنايي بيرون... چشام درست نمي ديدش ولي قيافه آشنايي داشت ...

اومد داخل ... با ديدن من توي اون وضعيت شوكه شده بود ... نگاهش افتاد روي قابلمه وسط .. با سرعت برش داشت و بردش بيرون ...

چشم به در بود ... انگار منتظر بودم دوباره بياد تو ... ولي برنگشت ...

مغزم كار نمي كرد ... من تو اين كلبه چوبي ... صداي بلند جغد شوم اون بيرون... و قلبم كه بي دليل مي زد كه بشكنه...

و نگاهم كه بي دليل غمزده و تنها بود... و اين ذكر عجيب ...

نمي دونم چه مدت گذشت ... باز تو اون همه روشنايي بيرون كه چشام و اذيت مي كرد پيداش شد ... همون مرد ...

با ورودش دو زن هم وارد شدن ... صداشون و مي شنيدم...

- مطمئني اين همون دختريه كه چهار روز پيش ديديش؟

- آره بابا ... مطمئنم خودشه ... ماشين تو راه خراب شد ... غذاي نذري زينت و آوردم تو جنگل بخورم ... كه اين كلبه عجيب و پيدا كردم...


romangram.com | @romangram_com