#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_463


ذكري كه مامانم زماني كه آريا تو 15 سالگي مريض شد شبا تا صبح كنار تختش مي خوند و گريه مي كرد ...

از ديروز كارم شده بود اين ... گاهي وسطش خوابم مي برد اما تا بيدار مي شدم شروع مي كردم ... الهي ادركني ... الهي ادركني ... الهي ادركني ...

نمي دونم چه وقت روز بود كه يكي در كلبه رو باز كرد ...

ترسيدم ولي ناي جيغ كشيدن نداشتم ... يه مرد لاغر اندام بود يه پيراهن ساده سفيد و يه شلوار پارچه اي مشكي ...آستيناش رو هم تا زير آرنجش بالا زده بود...
جلوي سرش مو نداشت ... قيافه نحيفي داشت و معصوميت چهرش توي چين و چروك پيشانيش موج ميزد ... يه بقچه سفيد كوچيك دستش بود ... رو كرد سمتم با تعجب زل زد بهم...

- كمك نمي خواي ؟ حالت خوبه خانوم ...

لباي خشكيدم تكون نمي خورد ... همچنان در حال ذكر گفتن بودم ... الهي ادركني ... الهي ادركني ...

- چي ...؟

فكر كرد با اون دارم حرف مي زنم ... اومد جلو تر تا صدا واضح شه ...شنيد ...

-الهي ادركني ... الهي ادركني ... الهي ادركني ...

ماتش برد به من كه چشام رو در باز كلبه خشك شده بود... حالم دست خودم نبود ...

ديگه داشت يادم مي رفت واسه چي دارم اين ذكر و مي گم ... فقط گوشه قلبم مي سوخت... اثر غمي رو حس مي كردم كه ميخواد قلبم و به آتيش بكشه ... زبونم خشك بود... ولي از گفتن ذكر دست بر نميداشتم ...

romangram.com | @romangram_com