#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_462
چشام و بستم و يه صفحش و باز كردم ... شروع كردم به خوندن ...
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم...
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ...
إِلَّا الَّذِینَ صَبرَُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أُوْلَئکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیر
( مگر آن کسانى که صبر کردند در بلاها و عمل کردند نیکیها را، آن گروه از براى ایشان آمرزش و مژده بزرگ است )...
دوشب به همين منوال گذشت ... هيچ كس ازم خبر نداشت ... گوشيمرو توي خونه جا گذاشته بودم ...از اينكه برگردم خونه هراس داشتم ...
اگر برگردم و با خبري مواجه شم كه نابودي زندگيم و به همراه داشته باشه...
از اينكه وارد واقعيتي بشم كه مي برتم تو اوج ناكامي ... مي ترسيدم...
ترجيح دادم بمونم و از واقعيت دور باشم... تو اين دو روز لب به هيچي نزدم ... نه آب نه هيچ چيز ديگه اي... تو كلبه غذا كه پيدا نميشد...
اما به خودم اجازه آب خوردن از رودخونه رو هم نميدادم ...
جيغ .. جغد دوست داشتني من همچنان روي درخت صنوبر كنار كلبه صداي دلنشينش و بلند كرده بود ... داشت قصه غصه هاي من و واسه برگاي درختا تعريف مي كرد ...
نشسته بودم روي پتو ... تكيه داده بودم به ديوار چوبي كلبه ... ... چادر سفيدم سرم بود و قران كوچيكم از ديروز بغلم بود...
لباي خشكيدم فقط ذكر مي گفت... الهي ادركني ... الهي ادركني ... الهي ادركني ...
romangram.com | @romangram_com