#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_461
نگام به دو تا پروانه افتاد كه بال به بال هم مي پريدن...
اونورترش چشم افتاد به دوتا چكاوك كه رو شاخه درخت كنار هم نشسته بودن... آروم و بي هيچ دغدغه اي ...
همونجا يه تيكه سنگ بزرگ پيدا كردم ونشستم روش... خيره شدم به چكاوكاي روي درخت... خوش به حالشون ... ده دقيقه بعد پرواز كردن رفتن ... با پريدن اونها منم پا شدم ...
رسيده بودم به كلبه تنهاييام... گوشه دنج خودم... درش و با سيم بسته بودم به همون صورت باقي مونده بود ... اين نشون ميداد هنوز اين كلبه در مالكيت منه...
سيم و باز كردم رفتم تو .. يه چند ثانيه اي ايستاده بودم و اطراف رو نگاه ميكردم ياد اون روزي افتادم كه از تو خونه پدري پناه آورده بودم اينجا... الانم پناه آوردم ولي نه از تو خونه پدري ... از داخل منجلابي از غم ...
تكيه دادم به ديوار كلبه ... تاريك بود .. نور كمرنگي از لابه لاي ديواره ميتابيد داخل ... كم كم حس كردم در و ديوار دارن ميخورنم ... از اومدنم پشيمون شدم حس خوبي بهم نداده بود ... اصلا چرا من اينجام... من الان بايد پيش فرشاد باشم ...ولي نه ...
اينجا همون جاييه كه من بايد دوباره خواستن و تمرين كنم ... مانتوم و در اوردم ...
چادر سفيدي كه هميشه همينجا بود برداشتم ...چند تيكه لباس و وسيله قبلا واسه خودم از خونه اورده بودم اينجا ... برشون نگردونده بودم ... كه هر زمان ميام نگران كمبود وسائل نباشم ...
رفتم بيرون كلبه ... نسيم سردي ميوزيد ... سرم و بردم رو به آسمون ...
تو دلم گفتم
من ازالان روزه ام ... تا زماني كه فرشادم و بهم برگردوني ... خدايا ...يا با هم ببرمون يا اونم نبر...
به حرفاي دلم پوزخند زدم و به بچگيم خنديدم ... اما اين تنها راهي بود كه ياد داشتم .. نشستم دم در كلبه ... قران كوچيكي كه هميشه توكيفم بود برداشتم ...
romangram.com | @romangram_com