#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_460
نه ...اگر خدائي هست مي خوام دوباره بخوام...
تا شب بايد مجبورش كنم فرشادم و بهم برگردونه... تو تاكسي شيشه رو تا ته كشيدم پايين ...
مي خواستم خدا صورت عصبانيم و ببينه...انگار لج كرده بودم ... باهاش دعوا داشتم ...
مي دونستم داره نگام مي كنه... مي دونستم داره به جهالتم مي خنده ...
مي دونستم داره مي گه بچه تر از اوني هستي كه علم من و بفهمي ...
بفهمي من چاه ها رو مي بينم و تو جلوي پات و ...
مي دونستم كه مي گه تو چه مي فهمي حكمت چيه ...
يه دوپاي عجول و هميشه ناراضي فرستادم رو زمين كه هميشه با ناشكري و دعوا باهام حرف بزنه...
دلم خوش كه هر از گاهي صدام مي كنه خدا ... توي ذهنم دلم به حال خداي خودم سوخت...
خدا جون تو كه از من تنها تري ... كمكم كن تنها نمونم ... ببخشيد ... ببخشيد كه داد زدم... ذهنم پر بوداز تلاطم ... باخدا حرف مي زدم وخودم جواب مي دادم ...
تو جنگل بودم... روي خاك نمناك قدم مي زدم و چشم تا عمق ذرات لاجورديش فرو مي رفت ...
خاكي كه شايد بايد تا چند صباح ديگه روي عزيز ترين موجود زندگيم مي پاشيدم...
romangram.com | @romangram_com