#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_459
اين همين بود؟... تو همون خدائي؟! ...
نه مي بينمت ... نه مي شناسمت ... من خدائي رو نمي شناسم كه تو سن 15سالگي طعم تلخ جدائي رو بهم بفهمونه... نمي دونم چطور مامانم عاشقت شده ... ولي من نمي بينمت...
سه شبه دارم خدا خدا مي كنم ... زار مي زنم به آستانت... چه نذر و نيازا كه نكردم ...
از همه گناههاي كرده و نكردم ابراز پشيموني كردم ...
حالا دكترت .. بندت برگشته بهم مي گه خداي تو كاري نكرد ... فرشادت و قراره ببره ...
دمت گرم خدا جون...!!!
اشكام از گوشه چشام سر مي خوردن رو گونه هام و از گوشه لبام قطره قطره ميريختن تو دستام ...
پاشدم از بيمارستان رفتم بيرون ... يه تاكسي گرفتم و آدرس اتوباني كه نزديك جنگل بود و دادم...
هنوز ظهر بود... ميخواستم برم تو گوشه دنج تنهاييم ... يا همونجا بميرم يا حاجت بگيرم ...
نمي تونستم تسليم شم .. نمي تونستم بشينم و قطره قطره كنده شدن پاره تنم و از وجودم ببينم ...
زجر بكشم و آه نصيب دنيا كنم ... مثه يه آدم بي خاصيت پرچم سفيد ببرم بالا ...
romangram.com | @romangram_com