#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_458
مي خواستم تنها باشم ... رفتم تو حياط ... روي يكي از صندليهاي ليموئي رنگش نشستم ... هوا پاييزي بود ...
يه هفته ديگه مدارس باز مي شد ... ولي من تو خزان خودم در حال نابود شدن بودم...
هميشه وقتي تو كلاس ادبيات از خزان به عنوان فصل تلخيها حرف مي زدن اعتراض مي كردم ...
فصل به اين قشنگي ... چرا بهش توهين مي كنيد ... پاييز واسم يه فصل رويائي بود... نسيم پاييز هميشه واسم دريائي از جذابيت بود ... نفس مي كشيدم تو هواش ...
دلم خوش بود به راه رفتن روي برگاي خشك رو زمين افتاده ...ولي الان ...
خش خش برگاي زير پام اعصابم و داغون مي كرد ... با حرص وغيض برگا رو له مي كردم ...نسيم كه نه باد كه وزيد شالم رفت كنار تو دلم غر زدم ...
ديگه واسم همه عوامل پاييز زشت و بي خاصيت بود ... نگام به آسمون افتاد ... تو دلم گفت ...
خداجون دمت گرم همين بود كرمت...؟!
مامان هميشه مي گفت ميشناسي خدا رو بعدا ... اونقدر لطيفه كه دلت نمياد بقيه عمرت و بدون حرف زدن باهاش طي كني ...
اونقدر مهربونه كه ديگه دلت نمياد زمان سختيها به دامن هيچكسي جز اون پناه ببري...
اونقدر صبوره كه وقتي از داد و بيداد و كينه آدما خسته ميشي پيش اون شكايت مي كني با وجود همه گناههايي كه داري ...
اون و مهربونتر از هر آدمي تو جزيره بي سكنه عمرت قبول داري ...
romangram.com | @romangram_com