#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_457

- نه ... نه فرشاد من نميميره ... فرشاد من نميميره ...

دكتر همينطور رو صندلي نشسته بود و با قيافه ناراحت به من و حال و روزم افسوس مي خورد ...
به مني كه تازه طعم عشق و چشيده و نچشيده بايد خداحافظي مي كردم ...

به مني كه بايد دوباره تن مي دادم به دنياي بي عشق ... به تمام داشته هائي كه حاضر بودم همشون و بدم و عشق و باهاش بخرم...

به تمام عمرم كه حاضر بودم همين الان تموم شه ولي اين حسه ازم گرفته نشه ...

به دنيام كه در حال تاريك شدن بود ...

داشت به حالم افسوس مي خورد ... كه تو سن 14 15 سالگي بايد غم عزيز مي ديدم...

غم از دست دادن مي كشيدم...

به قول مادرم غم آدم و بزرگ مي كنه ... هر چي غم بزرگتر باشه دل آدم بيشتر بزرگ ميشه ... پس من با اين غم جانگداز الان خيلي بزرگ خواهم شد ...

ولي نمي خوام اين بزرگ شدن و ... من عشقم و مي خوام...

فرشادي رو مي خوام كه به خاطر داشتنم به اين حال و روز افتاد ... فرشادي كه به خاطر داشتنم ... خودش و به آب و آتيش زد ...


از اتاق دكتر اومدم بيرون ... آريا مي خواست همراهيم كنه ولي مانع شدم ...

romangram.com | @romangram_com