#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_453


آريا اومد تو لباساش و عوض كرد و يه دستي به سر و روش كشيد ...مامان يه ساندويچ كره مربا واسش درست كرده بود .. اونو خورد بعد راه افتاديم ...

به اصرار مامان من جلو نشستم .. مامان و حاج خانوم عقب ...
مامان هميشه مي گفت شما جوونين .. عاشق جلو نشستنين ..من وقتي كنار راننده ام اعصابم به هم ميريزه ...

تو ماشين آريا خواب آلود بود ...رو بهش پرسيدم ...

- آريا خوابت مياد مگه نخوابيدي ...؟

- نه نتونستم بخوابم ... بيتا ديشب درد داشت با اينكه مسكن بهش مي زدن ولي ناله مي كرد ...

حاج خانوم از عقب گفت

- ببخش آريا جان به خاطر بيتاي ما به زحمت افتادي ...

آريا يه اخم كم رنگ انداخت تو ابروهاش و گفت

- دستتون درد نكنه ... بيتاي شما ؟

مامان خنديد ..منم يه لبخند كوچولو نشست گوشه لبام .. نمي دونم چرا هر محبتي كه مي ديديم دلم مي گرفت ...حاج خانوم خم شد جلو

- نه نه بيتاي آريا ... نه كي جرات داره مادر ... بيتاي آريا ...

romangram.com | @romangram_com