#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_452

كفشاش و در اورد و اومد تو ...

باباي بيتا كارمند دولت بود و يه 7 ، 8 سال پيش فوت كرده بود ...تو يه سانحه رانندگي ...

اونطوري كه بيتا مي گفت بابا مامانش اوائل بچه دار نميشدن و بعد از چند سال خدا بيتا رو بهشون ميده ... واسه همين جون حاج خانوم بود و جون بيتا ...

مهري خانوم سيني به دست رفت تو حياط ...

- بفرمائيد سر ميز صبحونه حاضره ...

رفتيم سر ميز و مامان هم اومد ...

بوي قهوه كه خورد به مشامم ياد فرشاد افتادم ... هميشه عادت داشت اول قهوش و مزه مزه كنه... يهو سر نمي كشيد مگر زماني كه عصبي بود ...

صبحونه رو دور هم خورديم ... آريا اومد دنبالمون...طفلي خسته به نظر ميرسيد ... قيافش داغون بود ... حق داشت تو اين مدت بيشتر زحمت رو دوش داداشيم بود ...بابام كجا بود نمي دونم ... يه چند باري از مامان سراغش و گرفتم چنان مامان حالش بد شد كه به غلط كردن افتادم ...

چندين بار با گوشيش تماس گرفته بودم ولي خاموش بود ... ديگه داشت واسه همه ميشد معما كه اين چطور ماموريتيه كه اينقدر طول كشيده و هيچ خبري هم ازش نيست ...و چرا مامان تا اسم بابا ميومد حالش بد مي شد ...

گرچه آريا مرتب مي گفت حال بابا خوبه ... حالا اون از كجا اطلاع داشت اينو نمي دونم...

دلم واسش تنگ شده بود ... اين اواخر بابا با فرشاد جور شده بود ... شايد اگر الان اينجا بود يه كاري مي كرد ... بابا نفوذ زيادي داشت اين طرف اونطرف ...

ولي بهرحال در حال حاضر ديگه كسي جرات نداشت جلوي روي مامان حرف بابا رو پيش بكشه ..

romangram.com | @romangram_com