#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_451
عمل بيتا تا ساعت 2 نيمه شب طول كشيد ... از اتاق آوردنش بيرون ... بيهوش بود .. گفتن فعلا بايد تو بخش مراقبتاي ويژه باشه .. ملاقات هم نبايد داشته باشه ... منو مامان رفتيم خونه ..حاج خانومم برديم ...
بنده خدا تا صبح چش رو هم نذاشت مرتب در حال دعا و ثنا بود ... منم كه بي خوابتر از اون ...
صبح كه شد ديدم حاج خانوم چادر به سر جلوي در خونه است و داره كفشاي مشكيش و پاش مي كنه...با تعجب پرسيدم
- حاج خانوم كجا؟
در حاليكه چادرش و كه داشت مي افتاد ، بالاي سرش مي كشيد جواب داد ...
- ميرم بيمارستان ... دلم طاقت نمياره بشينم تو خونه ... احتمالا الان بيتام چشش به دره ...
- حاج خانوم صبحونه ميخوريم همه با هم ميريم ... ديشب آريا گفت ميره پيشش ... بعد تماس مي گيرم بياد دنبالمون ...
حاج خانوم با لبخند سرش و بالا كرد ...
- جدا مادر ...؟ آريا جان رفته بوده پيشش ...؟
- آره فرشاد كه تو آي سي يو بود اصلا اجازه نمي دادن كسي بره ملاقاتش ... حضور آريا اونجا بي فايده بود ...
واسه همين رفت پيش بيتا ... من يادم رفت ديشب بهتون بگم ... الهي... تقصير منه...ببخشيد
- نه خوشحالم كردي از فكر اينكه بيتا تا صبح تنها بوده تنم مي لرزيد ... گفتم با خودش مي گه نه پدري دارم نه برادري ... مادرمم رفته خوابيده خونه ...
romangram.com | @romangram_com