#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_435
من چطوري بدون فرشاد تو اين دنيايي كه همش بدبختيه و آزارو كينه و گرگه دووم بيارم ...
خدايا منم ببر... نمي خوام ... ديگه نمي خوام زندگي كنم ...
بمونم كه چي بشه ... برم سر قبرش ... بگم سلام ...
با هر جملم مامان و بيتا هم هق هق مي زدن ...
پرستار واسم آب آورد اما نخوردم ... مامانم ليوان آب و گرفت و آروم آروم ريخت تو دهنم ...
حدود ساعت 7 شب بود ... من نشسته بودم رو صندلي كنار تخت فرشاد ...
بيتا و مامان مجبور شدن برن خونه ... بيمارستان بود و قوانين خودش و داشت ...
آريا و دكتر اومدن تو اتاق ... دكتر شروع كرد به معاينه فرشاد ...از پرستار خواست يه داروئي رو توي سرمش تزريق كنه ... يه سري آزمايش نوشت رو به پرستار گفت ..
- فردا اول وقت اين آزمايشا رو روش انجام بدين ... نتيجه رو فوري به من اطلاع بديد ... وضعيتش رو هر 15 دقيقه چك كنيد ... داره اوضاعش بحراني ميشه ...
رفت سمت در و رو به آريا گفت
- بيايد تو اتاق من ...
منم به اصرار باهاش رفتم ... دكتر نشست پشت ميزش ... من و آريا هم نشستيم رو كاناپه داخل اتاق ...
romangram.com | @romangram_com