#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_431

- من ميميرم ... كجا ميري فرشاد ...

اما ديگه نديدمش ...


– آني ... آني ... بيدار شو آني ...

چشام باز شد ... سرم تو بغل فرشاد بود ... سرم و بالا بردم ... آريا وبيتا و مامان كنارم بودن ... برگشتم سمت فرشاد ... ديدم هنوز خوابه ...

چشاش بسته است ... رو به آريا گفتم ...

- دكتر كه گفت امروز بهوش مياد پس چي شد ؟...

آريا يه نگاه كرد به فرشاد يه نگاه كرد به من ...
- چند دقيقه پيش بهوش اومد ..اوضاع ريش خراب بود .. حالش داشت بد مي شد ...

دكتر گفت ترجيح ميديم بيشتر خواب باشه اينطوري ريش كمتر اذيت ميشه ... دوباره بهش آرام بخش زدن ..

وقتي بيدار شد ديد سرت تو بغلشه ... ذوق كرد مرتب نوازشت مي كرد ... خواستيم بيدارت كنيم نذاشت ... خودكار و قلم خواست ... يه نامه واست نوشت ...

نامش و داد دستم ...بغض گلوم و گرفت ... اعتراض كردم ...

- بايد بيدارم مي كردين ... من تا صبح چش رو هم نذاشتم كه وقتي بيدار ميشه باهاش حرف بزنم ...بايد بيدارم ميكردين ... پا شدم رفتم بيرون ...

romangram.com | @romangram_com