#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_430




تا صبح خواب به چشم نيومد ... ساعتاي 5 صبح بود كه ديگه كم كم چشام اومد رو هم...



نشسته بودم رو زمين ... فرشادم كنارم بود ... گلاي رزي كه كنار رودخونه در اومده بود و دونه دونه ميكند مي داد به من ... مامان كه داشت چايي دم مي كرد اخم كرد...

– فرشاد جان گل حرمت داره ...

فرشاد كه همچنان گلا رو بي توجه به حرف مامان مي چيد جواب داد

– ميخوام بدم به عشقم ... حرمتش بيشتر شه ...

مامان اومد جلوي فرشاد زل زد تو چشاش ...

- اين گلا رو كه چيدي ... اگر خوشبختش نكني نمي بخشمت ...

ولي فرشاد پا شد خداحافظي كرد ... روم و بوسيد و رفت ... صداش كردم ... صبر كن ...

اما رفت و محو شد ... ضجه زدم ...


romangram.com | @romangram_com