#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_429
نشسته بودم رو صندلي كنار تختش...در حالي كه دستاي فرشاد تو دستام بود خيره شده بودم به قيافه مظلومش...
كاش من به جاي اون اينجا بودم ... واسه نجات من الان اينجاست ...
ريشش در اومده بود و اين نشون مي داد تو اين مدتي كه نبودم فرصت نكرده تو آينه نگاه كنه ...
يادم نمياد تو اين چندسالي كه فرشاد عين سايه مرتب جلو چشم بود يه بار صورتش به اين وضع در اومده باشه ...
حالا شده بود شبيه يه مرد ... بهش ميومد ... فقط يه خورده نا مرتب بود كه اونم با يه خط گرفتن درست مي شد ... وقتي بيدار شد بايد بهش بگم ديگه ريشش و از ته نزنه ... من قيافه مردونش و بيشتر دوست دارم ...
يه آه كشيدم و تو دلم گفتم ... اگر بيدار شد ...
دكتر دوبار اومد معاينش كرد ... هر دوبارم در جواب اينكه جاي اميدي هست يا نه... يه لبخند مصنوعي تحويل داد و يه جمله توكل كن به خدا ...
اينا من و بچه فرض كردن كه جوابم و درست نمي دن يا آريا گفته حرفي نزنن...؟
romangram.com | @romangram_com