#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_426
آريا رفت و نشست تو ماشين ... من همونجا دم در نشسته بودم و اشك ميريختم ... مامانم و بيتا زير بغلم و گرفتن ... به زحمت پا شدم ... آريا از ماشين پياده شد ...
ماشين خانم ناصري يه تيك آف زد و دور شد ...
آريا اشاره كرد به من
- نمي آي؟ ... مي رم بيمارستان ...
رفتيم نشستيم تو ماشين .. عقب نشستم بيتا هم به خاطر من عقب نشست ... مرتب دلداريم مي داد و مي خواست آرومم كنه ... از آريا پرسيدم
- به مامانش گفتي ؟
- آره ولي انگار نه انگار ... گفت اون من و دور انداخته من اونو ... من ديگه پسري به نام فرشاد ندارم ...
دلم واسه فرشاد سوخت ... تا بيمارستان همه ساكت شديم ...
رسيديم به اتاق فرشاد ... بيتا و آريا نشستن رو صندلي تو سالن ... من با دستاي لرزون در وباز كردم... رفتم رو سر فرشاد...
ماسك اكسيژن رو دهنش بود .. سرمم بهش وصل بود ... سرم و بردم رو دستاش ... دستاش و بوسيدم ...
اشكام قطره قطره مي ريخت رو دستاش... چشاش بسته بود... نمي دونم بيهوش بود يا خواب بود ...
دكتر اومد تو اتاق ... در حالي كه معاينش مي كرد پرسيد
romangram.com | @romangram_com