#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_425
- اتفاقي افتاده ؟
آريا من من كنان و با صداي گرفته گفت ...
- فرشاد بيمارستانه ... اوضاعش وخيمه ...
سرم و بالا بردم ...
- تير خورده ...؟
- نه ...
- پس چي ... خوب واضح حرف بزن ... مردم
- آدماي پيمان گاز اشك آور انداختن طرفمون ... اونم آسم داشت ... ريش به حد كافي داغون بود... فكر اينجاش و نكرده بود ...
اسپري هم همراش نبود... از اطراف محاصره شده بوديم ... امكان آوردن ماسك اكسيژن نبود ...
يه ساعتي توي اون اوضاع داشت جون ميداد ... تا وقتي اوضاع مساعد شد ... برديمش بيمارستان ... دكتر گفت دير آوردينش... خيلي ديره ...
بغضش تركيد ...
همون موقع خانم ناصري از در خونه اومد بيرون ... همه زل زديم بهش . اونم متعجب سلام كرد و رفت طرف ماشينش ... مامان به اريا اشاره كرد كه بره بهش بگه اوضاع چطوريه ...
romangram.com | @romangram_com